مقالات

مجموعه اشعار درباره امام رضا علیه السلام

 

شبی در کوی رضایت

باغ بهشت این شکوه و جاه ندارد جلوه در این حسن خانه ماه ندارد
نیست چنین دلگشا رواق فلک هم قصر خیال این شکوه و جاه ندارد
جلوه حسن تو را غزاله خورشید صبحدمی طاقت نگاه ندارد
هر که فروزد زمهر روی تو شمسی در افق دل، شب سیاه ندارد
کشته مهر تو در حضور شهادت جزدل صد پاره ای گواه ندارد
خاک به سر می کند هر آنکه زغفلت حرمت این آستان نگاه ندارد
گو برو و آستین به خون جگرشوی هر که در این آستانه راه ندارد
رانده این در، در آفتاب قیامت سایه کاهی به سر پناه ندارد
ناله این امت غریب به عالم جز تو در این جا گریز گاه ندارد
در صف رندان پاک باخته (نجوا) عشق تو می ورزد و گناه ندارد

مهدی عطری یا «نجوا»

غزل غربت

ای آستان قدس تو تنها پنهاه من بر خاک باد پیش تو روی سیاه من
می آید از درون ضریحت شمیم عشق پیچیده در فضای حرم سوز و آه من
چشمم به چلچراغ حریم تو روشن است ای چلچراغ چشم تو خورشید راه من
گلدسته ات منادی صوت اذان عشق مأنوس با غروب و زوال و پگاه من
مهر از فروغ گنبد پاکت گرفته وام شمس الشموس هستی و نامت گواه من
هر صبحدم به شوق تو بیدار می شوم کافتد به بارگاه تو لختی نگاه من
ای غربت مجسّم تاریخ ای امام ای خاک پای مرقد تو بوسه گاه من

مشهد عبداللّه حسینی

مشکوة کبریا

فروغ روشن مشکوة کبریاست رضا نشان زنده آیات هل اتی است رضا
دلیل خلقت کون و حقیقت قرآن بحار رحمت و سرچشمه بقاست رضا
ضیاء کنگره عرش و روشنای زمن امام هشتم و حاکم به ماسواست رضا
اساس دانش و تقوی اصول فضل و کرم پناه امن اسیران مبتلاست رضا
همای دولت او را فضای گیتی تنگ زتخته بند تن و آرزو رهاست رضا
شگفت نیست اگر شرط وحدتست چرا که محو عشق و بدریای حق فناست رضا
وجود هر دو جهان از طفیل هستی اوست مدار قطب زمین، حجت خداست رضا
عجب مدار اگر خاک کوی او بویم که جان خسته ما را شفا رضاست رضا
شکوه منزلتش را چه سان کنم تقریر؟ که جانشین نبی، پور مرتضی ست رضا
از آن خدای رضایش لقب نموده که او مشیّت ازلی را به حق رضاست رضا

علاءالدین حجازی

معدن جود و سخا

ای حرمت قبله اهل وفا خاک درت سجده گه اولیا
ای شرف مشعر و خیف و منا بیت و حرم! زمزم و حجر و صفا
ای متجلی زوجودت خدا فرع وجود تو زمین و سما
حجت حق سبط رسول امین محور دین معدن جود و سخا
رهبر کل، عالم آل نبی مهر درخشان سپهر حیا
جان جهان خلاصه ماء و طین نور مبین سرور اهل ولا
امام ثامن مه برج یقین امام مردم خلق مصطفا
روضه تو رشک بهشت برین بارگهت، بارگه کبریا
به خالقی بنده فرمان پذیر به ماسوا امیر و فرمانروا

* * *

ای سرخوبان و سپهر یقین حافظ دین شافع یوم الجزا
پناه اسلامی و اسلامیان به اذان حق قدیر برماتشا
زمسلمین چشم عنایت مگیر مگیر بر لغزش و تقصیر ما
فتنه و شر گوهمه عالم بگیر ما و تمسک به ولای رضا
«لطفی» صافی و مدیح توهست قطره بَرِ قلزم بی انتها
پرکند از مدح و ثناگر جهان حق ثنای تو نسازد ادا
رست زاندوه و محن آنکه گشت معتکف اندر سر کوی شما
بحر سخائید و امام الوری غوث جهانید و لیوث الوغا

لطف اللّه صافی یازدهم ذیحجه 1406

آفتاب بی زوال

آفتابی بی زوال آسمان داد و دین نوربخش هفتمین اختر امام هشتمین
آنکه سایند از برای رخصت طوف درش سروران بر خاک پای حاجیان اوجبین
آنکه بوسند از شرف تا دامن آخر زمان پادشاهان آستان روبان او را آستین
وقت تحریر گناه دوستان او عجب گر بجنبد خامه در دست کرام الکاتبین
بهر دفع ساحران چون قم باذن اللّه گفت شیر نقش پرده از جا جست چون شیر عرین
تابکار آید بکر زائران در راه او هست دائم پشت خنک آسمان در زیر زین
رشگ آن گنج دفین کش خاک مشهد مدفن است از زمین تا آسمان آسمانرا بر زمین
ای معظم کعبه ات را عرش اعظم آستان بر جناب اعظمت ناموش اکبر پاسبان

محتشم

گنبد مینا

گرچه گردون را ببالا خرگه والا زدند خرگه قدر ترا بالا تراز بالا زدند
جلوگاهت عرش اعلا بود از آن بارگاه در جوار بارگاه تخت او ادنی زدند
در امامت هشتمین نوبت که مخصوص توبود عرشیان بر بام این نه گنبد مینا زدند
خاتمی کایزد بر آن نام ولی خود نگاشت نام نامی تو صورت بست از آن هر جا زدند
گر چه در ملک امامت سکه یکسان شد رقم بر سر نام تو الاّ بهر استثنا زدند
ای که بر نقد طوافت سکه هفتاد حج از حدیث نقد رخشان سکه بطحا زدند
دین پناها گرچه یکنوبت بنام بنده نیز از طوافت نوبت این دولت عظمی زدند
چشم آن دارم که دولت بازر و درمن کند بار دیگر چشم امید مرا روشن کند

محشتم

رباعی

جلوه گر تا در جهان شد روی نیکوی رضا شد فلک در عبرت از سیمای دلجوی رضا
از گلستان محمد شد گلی زیبا پدید طعنه زن بر نور شمس آسمان روی رضا

شهید تقی زنگی

سیمای دلجو

صبحدم داد مرا مژده ای از خاک حجاز قاصد دوست که دارد خبری روح نواز
خاطر از مژده آن پیک دل انگیز شکفت چون دل واله محمود زپیغام ایاز
گفت بر گنبد فیروزه عروس فلکی مه ذی قعده برآورد سر از حجله ناز
تاکند چشمه نورانی خورشید طلوع سپه روز پی راندن شب در تک و تاز
مقدمش باد گرامی که مبارک ماهی است زانکه خورشید درخشید در این مه ز حجاز
صبحدم داد نسیم از حرم نجمه نوید هشتمین غنچه گلزار ولایت شد باز
غم مخور شادنشین، دست فشان پای بکوب که ز مرغان بهشتی رسدم این آواز
که گلی در چمن موسی کاظم بشکفت که بود بارگهش قبله ارباب نیاز
به تماشای جمال ملکوتیش ز عرش طایران حرم قدس همه در پرواز
آفتابی ز سرا پرده تکتم تابید که رسد ذره ناچیز زفیضش به فراز
نام نیکوش علی بود و گرامی لقبش شد رضا زانکه به تسلیم و رضا شد ممتاز
بر تن مرده دمد روح نسیم حرمش که نسیم حرم اوست مسیحا اعجاز
هر که با صدق کند خدمت سلطان رئوف گره از کار فرو بسته او گردد باز
ای (رسا) هر که در این خاک گزیند مأمن ایمنی یافت ز کید فلک شعبده باز

مرحوم دکتر قاسم رسا

تقدیم به آستان قدس رضوی

ای چرخ، ز آسمان جلالت، ستاره ای وی مِنْطقه، زساعد قدر تو، پاره ای
کرسی ز کوه رفعت تو، سنگ ریزه ای عرش از سروش نعمت تو، گوشواره ای
فردوس از حدیقه لطف تو سبزه ای دوزخ ز آتش غضب تو، شراره ای
بال ملک، فقیر تو را پوست تخته ای دور فلک، غلام تو را گوشواره ای
هم زخم را، جمال حضور تو مرهمی هم درد را، حضور کمال تو چاره ای
باشد شها (شهاب) گدایت که یک زمان نگرفته از حضور ولایت کناره ای

شهاب الدین نهی

سرود در تولد امام رضا علیه السلام

مژده که عید شمس الشموس است نزول رحمت، به ارض طوس است
شهر مدینه شد نورباران رضا رضا جان رضا رضا جان
سرور و شادی در آسمان است نورٌ علی نور باغ جنان است
آمد وصی ختم رسولان رضا رضا جان رضا رضا جان
جهان ازین گل گردیده گلشن مهدی زهرا چشم تو روشن
آمد به دنیا ماهی درخشان رضا رضا جان رضا رضا جان
جان جوادت عزیز زهرا بگشا تو راه کرب و بلا را
قسم به خون سرخ شهیدان رضا رضا جان رضا رضا جان

مهدی خرازی

نوحه (به سبک ای مجاهد شهید مطهر)

السلام ای شهیدخراسان ای پناه دل بی پناهان

ای رضا جان ای رضا جان ای رضا جان

ای گل پرپر باغ حیدر پاره قلب موسی بن جعفر

ای رضا جان ای رضا جان ای رضا جان

تو جگر گوشه مرتضائی تو علی بن موسی الرضائی

ای رضا جان ای رضا جان ای رضا جان

جان زهرا و جان جوادت وقت مردن کن از ما عیادت

ای رضا جان ای رضا جان ای رضا جان

یک نظر کن بر این قلب خسته جان زهرای پهلو شکسته

ای رضا جان ای رضا جان ای رضا جان

حاج مهدی خرازی

«مولای من»

چندان که افزون می خلد خار طلب در پای من هر دم گرانتر می شود گام فلک پیمای من
بر مرکب شوقم سوار ای از کفم برده قرار جاری است صدها جویبار ازچشم خونپالای من
من بی خودم از خویشتن، بشکسته ام زندان تن دارد هوای آن چمن مرغ دل شیدای من
ای دولت بیدار من ای صولت سرشار من ای شوکت بسیار من، ای سیّد و مولای من
ای در حریم پاک تو بس سینه ها صد چاک تو من جبهه سای خاک تو اینست استغنای من
بی مهر تو بی روی تو بی گفت تو بی گوی تو ای وای چشم ای وای جان ای وای دل ای وای من
ایمان ز تو ایمان گرفت اسلام از تو جان گرفت جز دامنت نتوان گرفت اینست فکر و رای من
مهر ولایت در کفت اوج هدایت رفرفت شمس الشموسی در صفت، لنگ از مدیحت پای من
ای ایمن آمن رضا، ای حجت ثامن رضا ای ثامن ضامن رضا، بنگر دل در وای من
این دل به نورت زنده کن این سینه را سوزنده کن از نور حق تابنده کن پنهان من پیدای من
ای قبله آمال جان، آگاهی از احوال جان لطفی نما بر حال جان، ای هوی من ای های من

اصفهان مرتضی کارگر دستگردی

مظهر لطف خدا

خیز که مرغ سحر زد به گلستان صفیر خواب گران دور شد از سر برنا و پیر
جلوه نمودند باز خلوتیان خیال چهره برافروختند پردگیان ضمیر
شب چو برفتن فشاند دامن مشگین طراز از گذر باد صبح خاست غبار عبیر
مهر چو شیرین نمود جلوه زقصر جمال صبح چو فرهاد از آن ساخت روان جوی شیر
باد سحرگه نشاند شمع شب افروز ماه پرتو قندیل صبح ساخت جهانرا منیر
گشت چو گلبرگ آن دامن صبح از شفق لمعه مهر از سپهر تاخت چوزر در حریر
صبح سبک روح را غالیه بوشد نفس از نفس مجمره پرده سرای امیر
آنکه نگنجد زقدر خاصه در این بحر تنگ گوهر نامش تمام از پی کلک دبیر
نور چراغ را مظهر لطف خدا ماه ملک بارگاه، شاه سلیمان سریر
منتظران رخش باخبران خموش معتکفان درش زنده دلان خبیر
مهر تو چون آفتاب شامل خرد و بزرگ لطف تو همچون سحاب پیش صغیر و کبیر
صحبت او بی ریا با همه آئینه وار روی نبیند که هست این غنی و آن فقیر
جان بلب آمده، بازرود در بدن شخص نفس مانده را گر تو بگویی ممیر
رشحه کلک من از دفتر اوصاف او بر کف احباب گل در دل اغیار تیر
یاولی اللّه دلم آینه مهر تست ذرّه زار توام زاری من در پذیر
لایق این آستان نیست (فغانی) ولی نزد سلیمان رواست حاجت مور حقیر

* * *

ای که زبی مثلیت از قلم لوح صنع نقش نبندد شبیه رخ ننماید نظیر
تابع امرت فلک بنده خلقت ملک هندوی شامت غلام رومی روزت اسیر
شقه هفت آسمان بر علمت نارسا اطلس نه کارگاه برقد قدرت قصیر
سایه اولاد تو بر سر ابنای دهر تا به ابد مستدام باد به حی قدیر

بابافغانی شیرازی

بحر کمال و خازن اسرار

آن روضه مقدس و آن لعبه صفا آن مرقد مطهر و آن قبله دعا
آن قبه منور با رفعت و شرف کوهست عرش منزلت و آسمان بنا
دانی که چیست کعبه حاجات روی خلق یعنی مقام مشهد سلطان اولیا
بحر کمال و خازن اسرار لوکشف گنج علوم و گوهر دریای لافتی
قائم مقام ختم رسل صدر کاینات مسند نشین بارگه ملک کبریا
سرخیل اصفیا و امام هدا بحق سلطان هر دو کون علی شاه مرتضا
آن آفتاب برج امامت که می رسد خورشید را ز قبه پر نور او ضیا
آن پادشاه ملک ولایت که همتش بر خون خویش خلق جهان را زده صلا
آن درّ قیمتی که به دریای فکر و عقل کس ره بدو نبرد مگر جز که آشنا
شاهی که خلق را سبب حب بغض او از دوزخ است خوف و به جنّت بود رجا
ای افصحی که علم ترا در بیان حق چون دانش رسول خدا نیست انتها
تسبیح ذاکران یعنی ملائکه سبحان من تقدس بالعزّ و العلا
اوراد ساکنان سماوات روز و شب در مدح جدّ و باب تو یاسین و هل اتی
در وصف روی و موی تو خوانند قدسیان هر صبح و شام سوره و اللیل و الضحی
کی وصف مدحت تو بود حدّ هر کسی؟ چون کردگار گفته ترا مدحت و ثنا
چون وارث محمد و موسی تویی بحق آمد برون تر از حجر مصحف و عطا
سنگی که هست از کف پایت برو نشان چون مروه خلق سجده کنند از سر صفا
از بهر روشنی بصر خاک درگهت در دیده می کشند خلایق چو توتیا
فراش بارگاه جلال تو جبرییل مداح خاندان شما حضرت خدا

عمادالدین نسیمی شیروانی

سلطان سراپرده عزت

ای آمده در گلشن جان نخل تو واحد اثبات دویی بر الف قد تو زاید
آنی که پی روشنی کار دو عالم شد نور تو از مشرق و مغرب متصاعد
روی تو بود در نظر بنده مؤمن چون جلوه معبود در آیینه عابد
دارند محبان تو چون عِقد لئالی از شایبه گرد ریا، پاک عقاید
هر گوهر مقصود که در پرده نهان بود بر لوح ضمیر تو یکایک شده وارد
جایی که قلم نام تو بر لوح نویسد آنجا چه نماید رقم کلک عطارد؟
سلطان سراپرده عزت که ز عصمت از هر چه بود غیر خدا آمده زاید
خورشیدی و در مطلع انوار امامت آثار بود عصمت ذات تو شواهد
تسبیح تو آزاد کند در صف طاعت از دام هوی مرغ دل راکع و ساجد
از نور تو شد مشرق انوار سعادت در صبح ازل گوشه محراب مساجد
سیر تو بود در چمن عالم عِلوی شرح شب معراج بدین واقع شاهد
بی نور ولایت نبود شمع نبوت هم قول رسولست درین نکته مؤید
در نیت کاری که رضای تو نباشد گر عقد نمازست بود نیت فاسد
تا چند بود پرتو خورشید ولایت در پرده نهان از حسد دیده حاسد
شد وقت که خورشید عنایت بدرخشید از اوج یقین کوری این جمع مقلد
با سوز دل و دیده خونبار، «فغانی» شد در طلب گوهر وصف تو مجاهد
تا اهل صفا در طلب گوهر بینش آرند بجا در حرمت شرط قواعد
گرد قدمت سرمه ارباب یقین باد کاین گوهر مقصود بود اصل مقاصد

بابافغانی شیرازی

یا ثامن الحجج

ای دل اهل معرفت، عاشق و آشنای تو چشم و چراغ دل، خاک در سرای تو
جلوه نمای نور حق، آینه جبین تو راه گشای کوی او، چهره دلگشای تو
جامه به تن دریده جان، تا به قدم در افتدت خامه به سر دویده کان، نقش زند ثنای تو
سدره منتهای دل، پایگه براق تو کعبه سجدگاه جان، درگه باصفای تو
ای به رضای حق شده، راضی و خاک طوس را قبله دیگری خدا، ساخته با رضای تو
قبله سر سپردگان، قبّه دلفروز تو چشمه نور نه فلک، گنبد عرش سای تو
من شوم از غبار هم، بر در تو زهی شرف زانکه شود میسّرم، بوسه گه ردای تو
گرچه نباشد این سخن، در خود مدح او «چمن» قبطه به بحر می برد، طبع غزلسرای تو

محمدرضا یاسری «چمن»

بارگاه قدس رضا

کیست این آرمیده در دل طوس که شهانند آستانبانش؟
روضه اش رشک روضه مینو برتر از عرش، طاق ایوانش
یا رب این بارگاه قدس کراست که بود جبرئیل، دربانش؟
چیست این شوکت و جلال وشکوه که تماشائیست حیرانش؟
کیست این خسرو بلند مقام که جهانی است زیر فرمانش؟
عارف و عامی و فقیر و غنی میهمان جمله بر سر خوانش
همه را فیض او رسد لیکن لطف خاصی است با غریبانش
به ادب پای نه در این درگاه بوسه ده دست پاسبانانش
تا در این عالمیم زنده «فتی» می ستائیم از دل و جانش
در قیامت که هست روز حساب دست امید و ما و دامانش

محمدعلی فتی

یار غریبان

دی که فلک پرده شب باز کرد مرغ دل آهنگ غم آغاز کرد
جغد الم جست به دامان من پنجه غم زد به گریبان من
کشور جان را سپه غم گرفت باز دل غمزده ماتم گرفت
چهره شب تیره چو اقبال من زنگی غم چیره بر احوال من
مرغ شباهنگ به صد سوز و ساز کرد به کنجی سر افسانه باز
عالمی اندر دل شب داشتم قصه ای از غصه به لب داشتم
محنت غربت به دلم چنگ زد شیشه جان را غم دل سنگ زد
وای که غربت چه ستم می کند کار دو صد پنجه غم می کند
همتی از ملک رضا خواستم بزم خود از نام وی آراستم
یار غریبان، شه ملک رضا لم یزلی آیت نور خدا
عقده گشای دل اندوهبار روشنی دیده امیدوار
پردگی پرده اندیشه ها معرفت آموز ادب پیشه ها
مهر فروزنده چرخ ادب پور نبی، خسرو عالی نسب
آنکه ز یمن قدمش خاک طوس فخر کند بر فلک آبنوس
کاخ عدالت به زمین ساخته پرچم دین بر فلک افراخته
ماه فلک، شمع شبستان او پیر خرد، طفل دبستان او
حلقه بگوش حرمش، خاکیان سایه نشین درش، افلاکیان
مرهم زخم دل بیمارها ریشه بر انداز ستمکارها
بحر خروشنده جود و سخا مهر فروزنده چرخ صفا
چرخ فلک، هندوی درگاه او بال فلک، پرچم خرگاه او
آیت فخر از قلم کردگار غایت حسن از رقم روزگار
ای به زمین مایه فخر بشر ای به وجود تو زمان، مفتخر
ای تو بهین یاور و غمخوار ما ای تو مهین محرم اسرار ما
طاعت تو، طاعت یزدان بود خدمت تو، آیت ایمان بود
تا که زلطفت به جهان زنده ام نام بزرگ تو ستاینده ام

سیدمنصور دیبا

مدح امام هشتم

شاهنشه ولایت ایمان ابوالحسن کز فیض اوست گوهر ایمان ما خوشاب
فرماندهی که پنجه فالج به حکم او بیرون کشد ز آینه جوهر چو مو ز آب
نایب مناب موسی کاظم به نصّ حق هشتم امام خلق به دستور جدّ و باب
سلطان جن و انس که این مطلع بلند طالع به مدح او شده تا مقطع کتاب
زوار آستان تو از شیخ تا به شاب تقصیر اگر کنند به طاعت شود حساب
پیوسته بحر لطف تو در جزر و مد بود جزرش برد معاصی و مدّش دهد ثواب
آن را که مأمن است به خاک درت یقین ایام شیب را شمرد خوشتر از شباب
آن را که ذره ای ز هوای تو در دل است بر فرقش آفتاب قیامت شود سحاب
ماتم که با تناهی ابعاد چون زده است گردون سرای قدر ترا در جهان طناب
قندیل قبّه تو بود کیل ها کزان فیض نهان دهند به زوّار کامیاب
هر شمع روضه تو که حوری است در بهشت دارد ز نور خویش به رو از حیا نقاب
خواند خط شعاعی مهر از سواد شب چشمی که از غبار درت کرد فتح باب
دامن به زور چرخ نچیدی ز روضه ات خورشید را ضرور نبودی اگر شتاب
دوزخ به زیر بار گناهش نفس زند آن کس که با تو بوده دمی بر سر عتاب
یک جدّ پاک توست نبی، دیگری ولی از انبیا ندیده کسی این نسب به خواب
دانسته ای حقیقت اشیا چنان که هست زان علم عالمی که برون است از کتاب
می خواهم از هوای تو لبریز خویش را زان سان که قطره قطره خونم بود حباب
گردون به زیر بار گناهم خمیده است خواهم خلاصیی ز تو یا مالک الرقاب
من کیستم که مدح تو با این خرد کنم کز وصف چاکران تو عاجز بود کتاب
مطلب از این قصیده مرا عرض حال بود ورنه چه حدّ من که کنم مدح آن جناب
چون رسم شاعر است که در آخر مدیح ختم سخن کند به دعاهای مستجاب
یارب موالیان ترا باد در جهان امنیّت ولایت و آسانی صعاب
بر جان منکران تو از چرخ هر زمان تیری خورد جهنده تر از ناوک شهاب

شادروان سیدعلی طهرانی «صیدی»

شوق حرم

دل در ره شوق حرمت کفتر خسته است ای آنکه درت محشر دل های شکسته است
بر کفش غلامان غمت ای شه خوبان گرد دو جهان ناله عشاق نشسته است
تسلیم رضا گرنه ای، ای صید وفادار ای دل به کمند سر زلفین که بسته است
بر حالت پروانه خود گریه کن ای شمع دکان دل سوخته تا صبح نبسته است
ای شاه کماندار دل زار (عزیزی) در چلّه ابروی شما چله نشسته است

احمد عزیزی

هشتمین اختر

در مصلی عشق و معبد نور بحر آمد بجوش و موج سرور
در بهار و فضای آزادی لاله ها سرخ و سینه ها پر شور
کمر شب شکسته و فجر آمد پا برهنه بیا به وادی طور
محفل عارفان تماشائیست دل نابخردان بروی تنور
همه جا گلشن و چراغانی دیده دشمن امامت کور
بار دیگر نصیب نجمه بود لطف پروردگان حی غفور
جشن میلاد هشتمین اختر کرده از داخل مدینه ظهور
اختر چهره امام رضا پرتو افکنده در کرانه دور
به نثار ولادتش صلوات دل مصفا و سینه همچو بلور
پاره جان مصطفی و علی کرده ما را به یمن خود مسرور
پور موسی و خویش موسی وار روشن از چهره اش جهان شعور
کام شیرین و دیده روشن باد پیروانش مظفر و منصور

محمدعلی خیرآبادی

بارگاه قدس

هر صبحدم که می دمد از خاور آفتاب اول بر آستان تو ساید سرآفتاب
در بارگاه قدس تو یا ثامن الحجج مه شد مدیحه خوان و مدیحت گر آفتاب
چون از رخ منیر تو گردید مستنیر شد زین جهت ز انجم و مه انور آفتاب
دل را زعقده پاک نماید ولای تو اشیا را چنان که کند اطهر آفتاب
عمری گذشت و باز ندانست خورپرست بر گنبد تو سجده برد یا بر آفتاب
از بهر پاس گنبد تو با هزار چشم چون اژدها به چرخ زده چنبر آفتاب
گرد و غبار صحن ترا ای خدیو طوس غلمان بدیده روبد و با افسر آفتاب
از قدر خصم و جاه و جلال محب تو ذره بسی فزون و بسی کمتر آفتاب
بر توسن وقار ترا ماه نو رکاب در بارگاه قدر ترا کهتر آفتاب
تا زائران کوی تو گردند بهره ور شد کشتی سخای ترا لنگر آفتاب
گفتم به عقل بهر چه در رفت و آمد است شام و سحر به باختر از خاور آفتاب
گفتا که شب سلام رضا بر نبی برد صبح آورد جواب زپیغمبر آفتاب
از بهر دفع چشم حسود ای کمال حسن باشد سپند حسن تو در مجمر آفتاب
گفتم به دل که چاره دردم که می کند گفت آن کند که عشوه فروشد بر آفتاب
پرسیدم از خرد که خوراین از که می خرد؟ گفتا ببین کراست ستایشگر آفتاب
گفتم رضا بگفت که او چاره می کند هر درد را که می نکند باور آفتاب

* * *

در انتظار حجت حق نور دیده ات هر شام تا سحر شمرد اختر آفتاب
روزی که پور تو بکشد تیغ انتقام آن روز می دمد همه روشنتر آفتاب
زیرا که دیده دیده خورشید تیره روز جسم حسین سه روز برهنه در آفتاب
دارد بیاد خویش که پیکان حرمله چون گل دریده حنجره اصغر آفتاب
گر می دمید شب ز گریبان آسمان می دید جام باده و طشت زر آفتاب

* * *

این پاسخ صبوری و شعر مؤید است شد آن دو را ردیف سخن یکسر آفتاب
شیدا تو هم به پیروی آن دو نغز گوی بردی مقام شعر و ادب تا بر آفتاب

حسین شیدائیان (شیدا)

میلاد علی بن موسی الرضا علیه آلاف التحیة و الثناء

نسیم روح دمی دوش از سما آمد کز آن حیات در ارکان ماسوی آمد
زمین گرفت نشاط و سما سروری یافت به انبساط و طرب ارض تا سما آمد
سپیده دم چو نسیم سحر شد عنبر زا به قلب اهل ولا بهجت و جلا آمد
جهان چو باغ جنان سر بسر گلستان شد ز شش جهت همه را نزهت و صفا آمد
خدای عزّ و جل باب رحمتی بگشود که ما سوی همه مستغرق عطا آمد
سحرگهم بشعف هاتفی سرود همی که پیک خرّمی و عیش با ولا آمد
بنوش باده عشرت که وقت شادی شد ولادت گل گلزار مصطفی آمد
سلیل پاک محمّد گل ریاض بتول خدیو ملک جهان شاه ارتضا آمد
ولادت شه دین مهر آسمان و زمین امام ثامن و سلطان دین رضا آمد
ابوالحسن ولی ذوالمنن شه افلاک که نور عارض او شمس و الضّحی آمد
سرای موسی کاظم چو طور سینا شد ز نجمه مظهر آیات کبریا آمد
نثار مقدم آن شاه جان عالم باد که پای تا سر مرآت حق نما آمد
شهی که معدن تسلیم و مخزن جود است به خلق هر دو جهان قبله وفا آمد
شهی که کون و مکان از وجود او برپاست امیر حکم قدر آمر قضا آمد
شهی که بر در عزّ و جلالتش موسی پی نیاز ستاده به کف عصا آمد
شهی که خادم دربار اوست جبرائیل با مرحق پی تعظیم او دو تا آمد
شهی که شد دم او روح بخش موجودات به مشکلات خلایق گره گشا آمد
شهی که نور خداوند و منبع جود است به درگه کرمش شاه تا گدا آمد
شه رئوف و امام عطوف و خسرو طوس که باب حاجت درویش و اغنیا آمد
امام ثامن و ضامن که طوف مرقد او بلندمرتبه چون خانه خدا آمد
هزار حج و هزار عمره و هزار جهاد ثواب زائر آن شاه در جزا آمد
ملک ز جاروی مژگان برویدش درگاه حریم محترمش رشگ نه سما آمد
شها تو واقفی از دردهای پنهانی نگاه لطف تو بر درد ما دوا آمد
شها ز راه کرم کن به (واحدی) نظری که بر در کرمت بهر التجا آمد

حسینعلی غفوری (واحدی)

حضرت رضا علیه السلام

در آستان رضا آن که قرب و جاه ندارد به بارگاه الهی یقین که راه ندارد
عبادت ثقلین گر کسی بجا آرد بدون مهر و ولایش اثر چو کاه ندارد
علی الصباح قیامت که خلق در خطرند محبّ او به دلش ترس و بیم و آه ندارد
به وقت پخش صحایف، صراط وهم میزان برای زائر قبرش ضرر گناه ندارد
به هر که او غضب آرد به دادگاه الهی مسلم است که دیگر کسی پناه ندارد
حریم و بارگهش راهران که دید همی گفت که هیچ شاه چنین عزّ و بارگاه ندارد
چه اوست قبله هفتم امام هشتم ما به غیر شیعه کس این گونه تکیه گاه ندارد
نگر که اوست واسطه فیض و معدن احسان به نزد او که تفاوت گدا و شاه ندارد
اگر چه (زاهد) مسکین بیان شعر نمود ولیک خواجه چه او بنده سیاه ندارد

قم قاضی زاهدی

ایضا درباره حضرت رضا علیه السلام

خوش آن دلی که در آن دل بود ولای رضا خوش آن سری که در آن سر بود هوای رضا
خوش آن که زائر قبرش شود ز صدق و صفا که بخشدی گنهش را یقین خدای رضا
ثواب عمره و حجش دهد خدا از لطف اگر شود عملش مورد رضای رضا
یقین که مدفن او شد بهشت روی زمین فدای کوی رضا و منم گدای رضا
(به زاهدی) نظر لطف گر کند نه عجب که هست جن و ملک مورد عطای رضا

قاضی زاهدی

خاتم سلیمانی

اگر که غنچه بخواهد زند دم از دهنش مسلّم است که بیرون کنند از چمنش
هزار تلخ اگر گویدم، بود شیرین که بوی شیر بیاید هنوز از دهنش
چگونه جامه جان، مه به تن قبا نکند؟ که آفتاب برآید ز چاک پیرهنش!
دگر نه ذوق وطن دارد و نه شوق دیار هر آن غریب که در ملک عشق شد وطنش
زبس که هست لطیف آن بدن همی ترسم گهِ نظاره خَلد عکس مژّه در بدنش!
ببین که لعل لبش خاتم سلیمانی است خدا نگاه بدارد ز دست اهرمنش
شکر ز لعل فشاند، گهِ سخن گفتن هر آن که ورد زبانست نام بوالحسنش

فصیح الزمان شیرازی (رضوانی)

کعبه آمال

ای حرمت قبله گه اهل دل سوی تو باشد نگه اهل دل
صحن سرای تو بود باصفا مرقد پاک تو بود دلگشا
قلزم مواج عُبودیتی بارش جود و کرم و رحمتی
کعبه آمال بود کوی تو قبله عشاق بود روی تو
زاده آزاده موسی تو بادم جانپرور عیسی تو
گر به خراسان شده ماوای تو در دل عشاق بود جای تو
نام تو شد ورد زبان همه مهر تو شد مونس جان همه
ای که تو مرجع و ملجای من گر که پناهم ندهی وای من
جان جوادت که بود جان تو جان تو و نور دو چشمان تو
سینه پرسوز و گدازم بده حال مناجات و نمازم بده
هست امیدم که دم احتضار لطف نما به من دل فکار
پابگذاری به سر دیده ام تا که به مقصود رسد ایده
ای که شدی کشته ز زهر ستم بهر تو عالم شده غرق الم
از غم جانسوز تو ما سوختیم در دل خود شعله برافروختیم
(حافظیت) را همه دم سوزده اشگ شب و ناله جانسوز ده

مجموعه اشعار درباره حضرت معصومه علیهاالسلام

اعتبار قم

یارب بحق پرده نشین دیار قم پاکیزه گوهر صدف اعتبار قم
روشن زنور او شده شبهای تار قم مدفون شده با مر خدا در کنار قم

در دست اوست در همه باب اختیار قم

قم گشته از شرافت معصومه با صفا چون روضه بهشت برین گشته پرضیا
شاهدان بدگهش همه آورده التجا بیشک که میرود ببهشت از ره عطا

برنعش مجرمی که نشیند غبار قم

این گنبد رفیع که دایم منوّر است این بارگاه دختر موسی بن جعفر است
خاک درش چو تربت پاکش معطر است عمق یقین بدان که علی بن جعفر است

یارب بود بروز جزا حمله دار قم

خاک فرج که مدفن اولاد مرتضی است اینجا حریم خواهر سلطان دین رضا است
خاک درش بچشم خلایق چو توتیاست شاهیکه خشت گنبد با رفعتش طلا است

چندین حدیث گفته بوصف دیار قم

روزی که سیل سیمره از رود ناربار آمد به شهر قم زقضایای کردگار
دانی که کرد دفع بلا را از این دیار معصومه بود دختر موسی تاجدار

ذرّیه رسول خدا غمگسار قم

اولاد مرتضی علی آنشاه لوکشف هستند چهارصد و چهل و چار از شرف
مدفون بامر حق همه چون درّ در این صدف فرقی مدان میان قم و کعبه و نجف

جان میدهند اهل خرد در نثار قم

روزی که کس نبود بخلق جهان دلیل معمار رنگ ریزی قم کرد جبرئیل
برد از دیار قم حجر کعبه را خلیل محکم شد از شرافت قم خانه خلیل

بنگر به چشم عقل تو بر اعتبار قم

روزی که ظلم در همه جا باب می شود رحم از میان خلق چو نایاب می شود
روی زمین چو کوره سیماب می شود ظالم بدشت قم چونمک آب می شود

گردن کشان چه بهره برند از دیار قم

محفوظ از بلا بود این دارمؤمنین طوفان بدور نوح نیامد در این زمین
از لطف حق شرافت این خاکرا ببین یکدر گشوده می شود از خلد هشتمین

بوی بهشت میسوزد از مرغزار قم

روزی که حشر و نشر قیامت بپا شود ایمان و کفر نیک و بد از هم جدا شود
بهر حساب خلق چه میزان بپا شود بر اهل قم محاسبه در قبرها شود

در دست اوست در همه باب اختیار قم

هر جا که موج فتنه ترا در میان گرفت طغیان نمود ظلم و تمام جهان گرفت
فصل بهار زندگیت را خزان گرفت باید که پند از (زکی باغبان) گرفت

خود را کشید و رفت بقم یا جوار قم

مرحوم زکی باغبان

مدیحه فاطمه معصومه

فاطمه دخت موسی جعفر سرّ پنهان ایزد داور
او عزیز حق است و معصومه پاک و نسل پیغمبر
بر علی بن موسی کاظم خسرو لامکان بود خواهر
ثانی فاطمه بود بانو فاطمه نام و فاطمه مظهر
کی خرد آگه از جلالت اوست در خرد هر چه آیدی برتر
نتوان کس ثنای او گفتن کلمات خداست آن کوثر
نور حق است در سما و زمین ذره نور اوست شمس و قمر
بس بود در شرافت و قدرش چون که فرموده صادق آن سرور
حرم امن آل عصمت هست مضجع و خاک آن نکو منظر
شد سفارش زیارتش بر خلق چون بود او شخیصه محشر
در تحیّر فرود مانده (حقیر) که چه نوریست آن مه انور

رضا موحدی حقیر تهرانی

نظر کیمیا

تو ای حبیبه حق جلوه از خدا داری که سوی خویش همه چشم ماسوی داری
به چرخ حشمت و اجلال بیشتر از مهر به پیش دیده اهل صفا ضیا داری
تو آشنا نشوی گر چه با کسی از قدر ولیک در همه عالم تو آشنا داری
به زائرین حریم خود ایستوده خصال نظر ز راه محبّت جدا جدا داری
به خواب مهدی آل محمّدم فرمود «بگوی مدح و راز آن که اجرها داری»
به جان آن که به من گفت مدح تو گویم مرا یقین شده خواهان خود خدا داری
به یک نگاه مس قلب ما طلا سازی تو که با نظر خویش کیمیا داری
بهر که می نگرم جانب تو روی آرد تو خود نظر مگر از لطف سوی ما داری
از آن که دختر موسی بن جعفری به خدا کنند مدح تو گر تا به حشر جا داری
شمیم باغ علی نوگل رسول تو فروغ چشم محمّد پس از بتول تو

حیدرآقا تهرانی (معجزه)

در منقبت حضرت معصومه

این آستان کیست که با چرخ همبرست؟ ایوان بارگاه وی از عرش برترست
کاخ رفیع کیست که باشد بدین شکوه؟ این آستان کیست که پر زیب و زیورست؟
قصر رفیع کیست که باشد چنین بلند؟ پر جلوه تر ز قصر دلارای قیصرست
قیصر بر آستان جلالش چو برده است خاقان ببارگاه کمالش چو چاکرست
آمد سروش عالم غیبم بگوش دل کاین بارگاه دختر موسی بن جعفرست
قصری بدیع باشد و کاخی بود شگرف وان گنبدش رفیع تر از چرخ اخضرست
هر صبح و شام بر سر گلدسته های آن صوت رسا و دلکش اللّه اکبرست
این جاسن مضجع منوّر فرزند مصطفی آرامگاه دختر و الای حیدرست
این روضه مطهره با چرخ همنواست وین مرقد منوّره با عرش همبرست
معصومه دخت فاطمه آن دختری که او در عصمت و شرف بهمه بانوان سرست
خاکش بمشک سوده تو گوئی شده عجین آبش ز روی لطف و صفا همچو کوثرست
بگشوده بال فوج فرشته فراز صحن نازم فرشته را که چو دربان برین درست
قم را چه فخر برتر از اینست در جهان زیرا که سایه تواش ای ماه بر سرست
در پیشگاه فرّ و جلال و مقام او اندیشه هست قاصر و پندار ابترست
ساطع ز آفتاب جمال تو ملک دین روشن زمهر چهره تو شرع انورست
معصومه کیست؟ گوهر والاتبار دین مخدومه ای مفخمه و پاک گوهرست
معصومه کیست؟ دختر والای اهل بیت معصومه کیست؟ شافعه روز محشرست
معصومه کیست؟ اختر تابان ملک حق معصومه یادگار ز شرع پیمبرست
اولاد مرتضی همه بر خلق رهبرند معصومه نیز بر همه خلق رهبرست
فرزانه خواهر مکرم سلطان دین رضاست فرزند مصطفی بود و دخت صفدرست
فرخنده یادگار رسول خداست او او دیگرست و هر که بجز اوست دیگرست
در عصمت و شرف نبود هیچکس چو او در آسمان شرع چو تابنده اخترست
بودند خاندان جلیل تو فخر دین مهر تو در ضمیر همه خلق مضمرست
تابان بود جمال جمیلش چو آفتاب از ذرّه کمترم من و او ذرّه پرورست
از بارگاه حشمت او مجد و افتخار چون آفتاب طالع و چون مهر انورست
انگشت می گزی چو بینی جمال او رخشنده تر ز قرص مه و مهر خاورست
او را سزاست حشمت و فرو شکوه و جاه بر تارک جلالتش از فخر افسرست
ای بضعه رسول خدا ای که خاک تو در پیش عاکفان درت مشک اذفرست
قم را شرف ز تربت پاک تو هست و بس خاک رهش ز فرّ تو چون مشک و عنبرست
بر پایه مقام تو اندیشه پی نبرد شهباز فکر پیش تو بشکسته شهپرست
از حیطه تصورات بشر آنهمه جلال برتر بود چو حشمت و جاهت مقدرسّت
دارا به پیشگاه تو ساید جبین ز عجز در آستان جاه تو چاکر سکندرست
شاهان ببارگاه جلال تو بنده اند خاقان به پیشگاه رفیع تو چاکرست
تنها نه من مدیح تو گویم که مادحت دا دار لایزال خداوند داورست
هر کس که مهر آل علی در دلش نبود در پیشگاه ایزد دادار کافرست
گویم مدیح و منقبت آل مصطفی کاندر صف شمار مرا روبدان درست
در حدّ من مدیج و ثنایش کجا بود؟ کاو رتبتش ز طارم اعلی فراترست
عزّ و جلال خاص تو و دودمان تست فرّو شکوه در دو جهانت میسرست
تنها نه قم ز تربت او گشته مشکسای از تربتش جهان تشیع معطرست
جاه و جلال او ز فلک هم گذر کند تا ملکت شهود و وجودش مسخرست
خورشید آسمان جلالست فاطمه «همّت» بر آستان وی از ذرّه کمترست

نیکو همت

افتخار قم

ای بشوکت از مه و خورشید برتر آمده وی برفعت بر همه افلاک سرور آمده
قرة العین محمد پیشوای عالمی حضرتت نور دو چشم پاک حیدر آمده
مصطفی را برترین فرزند شایان خلف مرتضی را آیت عظمای انور آمده
خاندانت رهنمای خلق عالم بوده اند ای وجودت بر همه آفاق رهبر آمده
خاک قم از مرقدت چون روضه رضوان بود بلکه با عرش برین همدوش و همبر آمده
آستانت را همی رو بد ملک هر صبح و شام همچو دربانی ملایک خاص آن در آمده
یادگار عترت پاک پیمبر چون توئی ساطع از مهر رخت نور پیمبر آمده
خواهر فرزانه سلطان دین موسی الرضا دودمان مصطفی را پاک گوهر آمده
دختر والای کاظم خواهر شاه رضا برترین ذرّیه موسای جعفر آمده
زهره زهرای رضوان نبی معصومه است آسمان دین احمد را چون اختر آمده
کرده روشن خاک قم را روی او چون آفتاب مردم قم را وجودش ذرّه پرور آمده
زندگی می بخشد آن آب زلال پر صفا آب آن بیت الشّرف چون ماء کوثر آمده
جانب آن صحن روی آور بچشم دل ببین اهل معنی در صف محراب و منبر آمده
در صف ایوان او مشتاق بینی اهل دل با نیاز از صدق و اخلاصی بمحضر آمده
نغمه داودی مردان راه حق ببین گوش دلها را رسا اللّه اکبر آمده
خاکروب آستان او بسی اهل وفا در طواف او بسا عمّار و بوذر آمده
از نوای دلکش اللّه اکبر صبح و شام اجتماعی پر جلال و فر چو محشر آمده
سبد و سالار دنیا بوده اند اجداد تو از همه فرمانروایان نیز سرور آمده
روشن از مهر ولایت آسمان دین ماست مهر تواندر ضمیر خلق مضمر آمده
پایه آل نبی از عرش والاتر بود خاندان پاکشان بر خلق مهتر آمده
ای وجود تو خجسته آیت دین خدا یادگار مصطفی و دخت صفدر آمده
رتبه جاه تو از افلاک بالاتر بود پایه قدر تو از گردون فراتر آمده
افتخاری داده ای قم را تو ای فخر نبی ای عجین با خاک پاکت مشک اذ فرآمده
فرّ تو باشد فراتر از آسمان پر شکوه رتبه ات از طارم افلاک برتر آمده
از وجودت قم بود چون گلشن از لطف و صفا عالمی از نکهت گلها معّطر آمده
مکتب دین محمد را بنازم کاندران ای بسا شاگرد دانا را میّسر آمده
پاک یزدان را، ستا «همت» ازین طبع بلند از نتاج طبع بس گوهرها بدفتر آمده

ا. نیکوهمت

در مدح و منقبت حضرت معصومه علیهاالسلام و روضه منّور قم

رواق دختر موسی بن جعفر است اینجا حریم فاطمه بنت پیمبر است اینجا
در بهشت برین گر طلب کنی بخدا ببوُس با ادب آنرا که آندر است اینجا
زمین قم بِمَثَلْ چون صدف بودآری وجود حضرت معصومه گوهر است اینجا
ببند عقد نماز اندریه مقام رفیع که جای گفتن اللّه اکبر است اینجا
مخوان بخُلد برینم ز کوی او واعظ برای من زد و صد خلد برتر است اینجا
حبیبه حق و ریحانه رسُول و علی یگانه دختر زهرای اطهر است اینجا
ببوُس از سر صدق و صفا ضریحش را که مورد نظر حیّ داور است اینجا
مسیح زنده شود در حریم ابن بانو عجب زفیض دمش روح پرور است اینجا
زیمن موکب اجلال فاطمه بنگر که دُرِّ تاج سر هفت کشور است اینجا
فروغ روضه او پرتوافکن است بمهر چرا که مطلع خورشید انور است اینجا
اگر بدیده ادراک بنگری بینی که مهر و ماه هم از ذرّه کمتر است اینجا
از آن شدند سلاطین مقیم در کویش که خاک درگه از زیب افسر است اینجا
کند بدرگه او سجده صُبحدم خورشید که از فروغ ولایت مُنّور است اینجا
اگر تجلّی حق بینی از در و دیوار عجب مدار که دُختر پیمبر است اینجا
تبارک اللّه از این روضه بلند رواق که از تصوّر و از وصف برتر است اینجا
برو طهارت دل کن بیا بروضه او که جای مردم پاک و مطهّر است اینجا
از آن پناه بکوی تو آرم ای بانو که فیض روح زلطف میسّر است اینجا
مرا که نام بود حیدر آمدم بدرت چرا که نور دو چشمان حیدر است اینجا
زمین قم شده روشن از آن بغیب و شهود که نور حق بجمالت برابر است اینجا
ز آفتاب قیامت غمی نخواهد بود مرا که سایه لطف تو بر سر است اینجا
سزد که «معجزه» قم همچنان بهشت بود چرا که دختر موسی بن جعفر است اینجا

حیدرآقا طهرانی معجزه

گوهر عرفان

دختر سلطان امکان حضرت معصومه است خواهر شاه خراسان حضرت معصومه است
چون بود از خاندان وحی آن عالی نسب عالِم اسرار قرآن حضرت معصومه است
گوهر ایمان منوّر می شود با مهر او پرتو انوار ایمان حضرت معصومه است
چون بود محبوبه حق عرش رحمن قلب اوست محرم خلاق سبحان حضرت معصومه است
زائرین روضه اش را ای صبا از من بگو با خبر از سرّ پنهان حضرت معصومه است
یافت چون در دامن بحر ولایت پرورش گوهر دریای عرفان حضرت معصومه است
گفته ام بسیار گرچه وصف ذاتش را ولی هر چه گویم برتر از آن حضرت معصومه است
از سروش غیب بشنیدم سحرگاهان که گفت (معجزه) محبوب یزدان حضرت معصومه است

حیدرآقا طهرانی معجزه

بحر عصمت

زنسل موسی یگانه دختر زکلک قدر بهین مصوّر
به نقش خلقت، جمال و زینت به عرش داور، شکوه و منظر
ضمیر عفّت از او به مصداق صدور عصمت از او به مصدر
هم او نفیسه، هم از زکیّه هم او به زهرا کمال منظر
حریم ذاتش عفاف سرمد همه صفاتش صفات مادر
حسب معزّر، نسب مبرّا صدف منزّه، گهر مطهّر
شکسته کیوان، به طاق ایوان کشیده طارم از عرش برتر
بجای فرشش بگستراند ملک به صحن و رواق، شهپر
به روز محشر کند شفاعت به نزد داور چنان پیمبر
وزان ز کویش نسیم جنّت روان ز جویش زلال کوثر
قم و خراسان به عزّت و شأن بود به امّ القری برابر
ز بارگاهش جهان هستی بود معطّر، بود منوّر
یگانه گوهر به بحر عصمت به بحر عصمت یگانه گوهر
مطاف این در حریم جانان حریم جانان مطاف این در
عنایت اینجا، کرامت اینجا کجا روی بر سرای دیگر
ز بلده قم، شود بلا گم که هست لطفش هماره یاور
به آن امیدم که از (براتی) کند شفاعت به روز محشر

قم محمدرضا براتی

بارگاه جلال

رواق بضعه خیرالوری و بانوی دین که بارگاه جلالش بود چو خلد برین
شفیعه ای که همی سوده از طریق نیاز به خاک درگه او، خسروان دهر، جبین
سمّی فاطمه بنت الحمیده ای که بود ز جاه اخت ولایت ز قرب دختر دین
به قلب کشور ایران مزار وی چونان که جا به خاتم حشمت نموده است نگین
سحرگهان بگشایند باب رحمت او به شهپر ملک و بال جبرئیل امین
زگردزائر قبرش کنند استشفا خدوم صحن و سرایش صفوف علّیین
برای آنکه نمایند کحل دیده حور به ظرف نور کنند و برند خلد برین
صبا شمیمی از آن را سحر به دوش نسیم برد به گلشن و گلها شوند عطرآگین
خدای را چون بخوانیم از صفا آنجا فرشتگان همه گویند ربّنا،آمین
بزرگوار خدایا به جدّ این دختر بحقّ حضرت زهرا و حرمت یاسین
رجال علم و عمل را زیاده کن توفیق بپای دار همه رهبران دین مبین
نگاه دار زهر فتنه ملک و ملّت ما به خادمین وطن ده مراتب تمکین
ثواب و اجر و عنایات خویش افزون کن به خادمان رواق جلال خلد آیین
به (واصل) از ره احسان خود عنایت کن مقام عالی عرفان و دیده حق بین

محمد آزادگان (واصل)

(آسمان قم)

بالد بر آسمان شرف آستان قم ساید بر آستان تو سر آسمان قم
درگاه تو است مرکز دارالفنون علم طلاّب دین کواکبی از کهکشان قم
در پیشگاه حضرت معصومه صبح و شام بیزد گهر مدرس گوهرفشان قم
سبقت ز ساکنان حریم خدا برند از راه دوستی علی عارفان قم
چون پای اهل علم بر این خاک می رسد ای دل بجان ببوس تو هم خاکدان قم
ای درّ پر بها که بقم گشته ای مکین کردی ز خلد باز دری در مکان قم
سر عاکفان کعبه یزدان بجان نهند بر آستان قدس ملک پاسبان قم
الفاظ در معانی مدح تو قاصر است ای نازنین که جسم تو باشد روان قم
آید اگر خلیل پیمبر در آن حرم نبود شگفت گر شود از عاکفان قم
چشم دلم ز گرد ضریح تو روشن است آری چه توتیا بود این ارمغان قم
ز اسرار دوست نیست کس آگه بغیر دوست زاین افتخار گشته دلم را زدان قم
خواهم ز حق که موقف پنجه هزار سال اذنم دهم که شرح دهم داستان قم
طالب هماره چشم به مطلوب باشدش ای تو رجوع مطلب من در بیان قم
الازهر(1) و نظامیه، غزناطه، بعلبک بودند خوشه چین همه از عز
من همچو موم ز آتش دل آب گشته ام تا همچو شمع سوختم از ترجمان قم
گر بلبل روان من از تن برون شود پرواز می کنید بسوی گلستان قم
ای مدّعی ببال و پرم سنگ غم مزن هستم کبوتر حرم آشیان قم
اهل جهان بدار جهان بسته اند دل گوئی مرا جهان نبود جز جهان قم
هر کس در این زمانه زمانی است شادمان شاد آن که یافت خرّمی جاودان قم
بر دیده ای که ناظر روی تو گشته است باغی است از بهشت برین بوستان قم
تاخر گه جلال تو در شهر قم زدند خلقند میهمان و توئی میزبان قم
آن کوز خوان لطف تو طعمی چشیده است داند به از نعیم جنان آب و نان قم
باشد روا که از تو و نام و نشان تو پهلو زند به مینو نام و نشان قم
ای نور حق عزیز نبی زاده بتول از عزّ و شان توست همه عزّ و شان قم
موسی نیم بطور مرا نیست حاجتی چون دیده ام فروغ رخت در میان قم
یزدان ذوالجلال کلید بهشت را بدهد بدیده روشنی زائران قم
موسی صفت بطور مقامت کنم طواف چون خلوت خداست عیان در مکان قم
تا آشیان آل محمّد بقم(2) بود مرغ دل است طایر عرش آشیان قم
چون آرزوی کعبه مقصود باشدم آیم بروضه ات شوم از عاکفان قم
بیرون نگشتی آدم و حوّا ز خلد اگر آن مایه خلد داشت که دارد جنان قم
از عرش تا بفرش بود زیر سایه ات ای آنکه هست قبّه تو سایبان قم
در کویت ار نشد برهت خاک می شوم تا بگذرد ز تربت من کاروان قم
خود بوی آشنا شنوم آن زمان که من بینم به شهر خویشتن از مردمان قم
شد «معجزه» چو دور ز کویت بگریه گفت ای خوش به حال مردم روشن روان قم

حیدرآقا طهرانی (معجزه)

پایگاه علم

ای سر نهاده بر قدمت سرفرازها مخفی نماند از نظرت سوز و سازها
هم خواهر امامی و هم دختر امام آری خدای داده تو را امتیازها
تو دختر گرامی موسی بن جعفری جویند چاره از کرمت چاره سازها
کوی تو را بهشت نخوانم که از صفا قم را بود به جنّت فردوس، نازها
تا آورند دامن لطف تو را به دست آرند در حریم تو مردم، نمازها
قم پایگاه علم شد از احترام تو بر او گذشت گرچه نشیب و فرازها
ای در حجاب عفّت و عصمت گشوده دست بر حلّ مشکلات و به رفع نیازها
قم شاهد است داغ دلت را که داشتی از دوری برادر، سوز و گدازها
سر تا به پا حقیقت، و آئینه دلت هرگز کدر نشود ز غبار مجازها
معصومه ای و جلوه ئی از عصمت بتول در جان تست ز آیت تطهیر رازها
دیدار کربلا و ورود بهشت را دست گره گشای تو بخشد جوازها
آنجا که خوان لطف تو گسترده می شود هستند میهمان تو، مهمان نوازها
از خاطر (موید) و (سروی)(3) تو پاک کن گرد نفاق و کبر و ریا، حرص و آزها

گوهر پاک

اختر برج صفا معصومه جان گوهر درج وفا معصومه جان
من بامید ولایت گفته ام در ازل قالوا بلی معصومه جان
جای دارد گر کنم وصف تو را چون توئی اخت الرّضا معصومه جان
طلعت یزدان نمایت از ازل هست تفسیر لقا معصومه جان
دل سوای تو ندارد دلبری کیست چون تو دلربا معصومه جان
نیست کس از درد و هجران باخبر ای بدردم آشنا معصومه جان
محرم اسرار سبحانی توئی در حریم کبریا معصومه جان
آنکه داده دل به عشق تو منم (معجزه) خواهد تو را معصومه جان(*)

پی نوشت ها

1 اسامی چهار سازمان علمی جهانی است.

2 اشاره است به حدیثی از معصوم علیه السلام .

3 این شعر مشترکا توسط آقایان سروی و مؤید سروده شده است.

* برگرفته از کتاب گلواژه

گزارشی از

فیلم داستانی «بانوی کرامت»

فیلم داستانی «بانوی کرامت» بر اساس یک خاطره واقعی از آقای عبداللّه افسای (یکی از خادمین با سابقه حرم مطهر حضرت معصومه علیهاالسلام ) بود که توسط نویسنده فیلمنامه پردازش شد و در مدّت کمتر از یک هفته، تمام مراحل: طرح، دکوپاژ، فیلمبرداری، تدوین، صداگذاری وانتخاب موسیقی را (با امکانات بسیار محدود) پشت سر گذاشت و در روز جمعه (28 دی ماه 1380) پیش از اذان ظهر از سیمای استانی قم پخش شد و مورد استقبال علاقمندان به خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام قرار گرفت.

عوامل فیلم :

نویسنده وکارگردان: سید علیرضا جعفری
تهیه کننده: سید محمد هادی حجتی
بازیگران: حسین اردستانی، امیر حسین یاوری، حمیده باغبانی، محمدتقی نعیمی، حامد عباسی، سیدحسین ساجدی، مصطفی قربانیان، سعید سلطانی و منیره سعادتمند
گریم: محمود نعیمی
تصویر برداران: محمودی - جوشقانی
دستیار تصویربرداران: ابو القاسمی
صدابردار: جمالی

خلاصه داستان: جوان لیسانسه ای که دوستان نابابش او را دوره کرده اند، اخیرا شروع به سیگار کشیدن کرده. خواهرش او را نصیحت می کند که به جای این پرسه زدن ها و ولگردی ها دنبال یک کار مناسب باشد. مادرشان هم چند روزی است که به رحمت خدا رفته. پدرشان که خادم حرم حضرت معصومه علیهاالسلام است،یک روز آن ها را پیش خود می نشاند و برایشان خاطرات دوران جوانی خودش را تعریف می کند و این که چطور موفق شد در حرم مطهر کار بگیرد(فلاش بک). برای آن ها از توسل مردم به حضرت می گوید و این که هر چند وقت یکبار بی بی یک مریض، یک بیمار را چطور شفا می داده. به آن ها می گوید: یه روز یه سرهنگ رژیم شاه با خانم بدحجابش اومدن حرم. رفتن تو صحن آینه، بالا سر یه قبر که فکر کنم قبر مادر اون زنه بود، نشستن ،زنه های های گریه می کرد . شوهره بلند شد رفت یه گوشه ای و خیلی بی ادبانه شروع به سیگار کشیدن کرد،اونم توی حرم! من و علی آقای خادم که مربی ما بود اتفاقا همان موقع وارد صحن آینه شدیم و با دیدن آن خانم بد حجاب من رفتم و یه چادر به اون خانم تقدیم کردم و گفتم: ببخشید خانم، بی بی حرمت داره. اون زن بلند شد و پیش سرهنگ (شوهرش) رفت و قضیه رُ براش تعریف کرد. سرهنگ، چادر رُ گرفت و با عصبانیت تمام، اومد جلو و به علی آقا گفت: این چیه؟ علی آقا گفت : این همکار من قصد بدی نداشت، می خواست خانم شما حجاب رُ رعایت کنه. یه دفعه سرهنگ، چادر رُ پرت کرد به طرف علی آقا،یه سیلی محکم هم رونش کرد. علی آقا افتاد ،پرده ضریح رُ کنار زد و رو به ضریح بی بی گفت: بی بی جون! کتک خوردن در راه شما هم برا من افتخاره . تو همین حال و هوا یه دفعه دیدیم سرهنگ شروع کرد به زدن توی سر و صورت خودش و با صدای بلند اسم زنش رُ صدا می زد. نگاه کردیم دیدیم اون زنه افتاده روی زمین وناله می کنه . سریع اون رُ داخل یه قالیچه انداختیم و بردیم بیمارستان. سرهنگ هم تو سر خودش می زد و دنبال ما می دوید. وقتی به بیمارستان رسیدیم با داد و فریاد دکتر رُ خواست. به اون گفت: من سرهنگ این مملکتم، هر کاری که از دست تو بر می آد باید انجام بدهی. دکتر رفت و اون رُ معاینه کرد و برگشت و با نگرانی گفت: هیچ کاری از ما ساخته نیست، اون دچار حمله قلبی شده، فقط دعا کنید، مگر معجزه ای بشه که اون حالش خوب بشه وگرنه... سرهنگ رُ می گی انگار آب سردی روش ریخته باشن وا رفت و یه گوشه نشست . من و علی آقا رفتیم و اون رُ دلداری دادیم. گفتیم امشب، شب جمعه است برو حرم از بی بی بخواه که حال زنت خوب بشه . به ما اعتنا نکرد و روی صندلی اتاق انتظار نشست و شروع کرد به سیگار کشیدن. من یه کاری داشتم رفتم که انجامش بدم و زود برگردم. رفتم و برگشتم،پس از مدتی سیگار کشیدن یه دفعه از روی صندلی افتاد زمین. فکر کنم یه لحظه چرت زده بود و خواب وحشتناکی دیده بود، چون سراسیمه بود. بلند شد و راه افتاد از دور مراقبش بودم. دیدم اومد حرم. به در حرم که رسید اون رُ بوسید و زار زار گریه کرد. اومد کنار ضریح. چسبید به ضریح. مثل مادر بچه مرده، گریه می کرد. می گفت: بی بی ببخشید که حرمت حرم رُ شکستم. به خادم تو سیلی زدم. من غرق گناهم. من رُ ببخش. شما زنم رُ شفا بده. من قول می دم آدم بشم.

کلی با بی بی درددل کرد. خسته در گوشه ای نشست. بعد هم بلند شد و راه افتاد رفت بیمارستان. چیزی به صبح نمونده بود. دکتر بعد از یه مدتی اومد اتاق انتظار. سرهنگ رُ که دید یه لبخند پر معنایی زد. سرهنگ حیرت زده برخاست. پرسید: چی شده دکتر ؟ زن من چطوره؟ دکتر گفت: سرهنگ معجزه شده؟ به خدا فکرش رُ هم نمی کردم .حال زنت بهتر شده!

گویی دنیارُ به اون سرهنگ داده بودند...