مقالات

ضامن آهو

 

مرد، قامت بلند و کشیده داشت. چه زیبا و نورانی بود! برلبانش، تبسم نمکینی نقش بسته بود. خطاب به رئیس کاروان گفت:

هر وقت خواستید راه بیفتید، فلان مرد جیب زن را هم باخودتان ببرید.

مرد جیب زن؟!

بله، مرد جیب زن.

خانه اش را بلد نیستم.

نشانت می دهم.

آدرس را که داد، ناپدید شد. رئیس کاروان هراسان از خواب بیدار شد. از خودش پرسید:

این چه خوابی بود که دیدم؟!

خودش پاسخ داد:

ای بابا، ما کجا و امام رضا کجا؟ کی گفته آن مرد سبز پوش امام رضاست؟ آدم قحطی بود که سفارش آن مرد جیب زن را بکنه...;مگه می شه یک آدم جیب زن را با خودتان همراه کنیم؟ این حرفهاچیه بابا؟

شب بعد، بار دیگر، آن مرد سبزپوش مقابلش سبز شد. به قیافه زیبا و نورانی اش چشم دوخت. او، تبسم شب قبل را نداشت. با هیبت و گرفته به نظر می آمد:

چرا مرد جیب زن را خبر نکردی؟

به پیچ پیچ افتاد. ناگهان مرد سبز پوش نا پدید شد. رئیس کاروان از خواب پرید. به اطرافش نگاه کرد. چشمانش سیاهی شب راکاوید. از مرد سبز پوش اثری نبود. ترس خفیفی در تنش ریشه دواند. نمازش را که خواند; راه افتاد:

خانه مرد جیب زن کجاست؟

آدرس را بار دیگر در ذهنش مرور کرد. با سرعت تمام قدم برمی داشت. ساعتی بعد، مقابل خانه ای بی رنگ و روی توقف کرد.

همین جا است؟!

صدای کوبیدن در، در کوچه پیچید. لحظه بعد، مرد جیب زن زنجیردر را گشود و گفت:

با کی کار دارین؟

با شما!

با من؟!

بله، با شما!

چه کار دارین؟

می خواهیم بریم مشهد.

خوش آمدین!

شما نمی رین؟

من؟

بله، شما!

من پولم کجا بود که مشهد برم؟؟ مدتهاست که جیبی نزدم.

خرجت با من. معطل نکن.

آزارم نده، من و مشهد؟!

کارت نباشه، راه بیفت.

مرد جیب زن که باورش نمی شد، راه افتاد. اتوبوس قدیمی بی رنگ وروی وسط گاراژ، ایستاده بود. مسافران دیار خراسان، شاد و ذکرگویان بر صندلیها چسبیده بودند. همه صندلیها پرشده بود. رئیس کاروان، به صندوقی که نزدیک در اتوبوس بود اشاره کرد. مرد جیب زن روی آن نشست. اتوبوس خودش را تکان داد. صدای «غژ غژ» آن در فضا پیچید. مثل اینکه با راه افتادنش، در و پنجره وصندلیهایش با انسان سخن می گفتند.

اتوبوس تن سنگین خود را از شهر بیرون کشید. کم کم به گردنه معروف به «گردنه دزدها» نزدیک شد. گردنه خطرناکی بود. کاروانهای که از آنجا می گذشتند; مورد دستبرد دزدها قرارمی گرفتند. اتوبوس هرچه به گردنه نزدیکتر می شد، دعا و ذکر وصلوات مسافران مضطرب، بیشتر می شد.

اتوبوس با ناله های دردناکش، همچنان پیش می رفت. راهی زیاد به گردنه نمانده بود. ناگهان صدای ترس آور و متعجب راننده، آه ازدل مسافران کشید:

می بینید؟! آنجا! جاده بسته اس!

چشمها به گلوگاه گردنه دوخته شد. سنگهای تلنبار شده وسطجاده، حکایت از حضور دزدها می کرد. آنها مثل همیشه راه رامسدود ساخته بودند. نه راه بازگشت وجود داشت و نه راه فرار. ناله های اتوبوس همچنان به گوش می رسید. رنگ از صورت مسافران پریده بود. لب هایشان خشک و بی رمق به نظر می رسید.

ناگهان، ازفراسوی صخره های دو سوی جاده، چهار نفر مسلح پریدند بیرون. دوتای آنها در وسط جاده، مقابل اتوبوس ایستاد شدند. دو نفرخودشان را به اتوبوس نزدیک کردند. جز چشمانشان که به «ویل جهنم!» مانند بود; جای از صورتشان دیده نمی شد.

یا ضامن آهو! آقا جون کمک!!

یکی از دزدها به سخن آمد:

هرچه پول دارین بیارین بیرون.

چشمان مسافران گرفتار، به یکدیگر دوخته شد. از چهره ونگاههای آنها، حیرت و نگرانی می بارید. کم کم دستها در جیب ها درحال رفت و آمد شد. هرچه داشتند با اندوه و اکراه، کف دست دزدها گذاشتند.

دزدها، شادمانه از در اتوبوس بیرون شده سنگهای وسط جاده رابه کناری غلط دادند. اتوبوس بار دیگر با ناله های دلخراشش شروع کرد به پیش رفتن. این بار صدای ناله مسافران، صدای دردناک اتوبوس راهمراهی می کرد. اتوبوس سرشار از آه و ناله و افسوس شده بود:

خدایا چه کار کنیم؟

مرد جیب زن که از شنیدن آه و افسوس مسافران، دلتنگ شده بود;از جایش برخاست. صورتش را سوی مسافران برگرداند و گفت:

چه شده؟ چه می خواین؟

مگر ندیدی؟!

ناراحت نباشین، خرج همه تان با من.

لبخند بی جانی بر لبهای مسافران، گل کرد.

آنها در حالی که به یکدیگر خیره شده بودند; پرسیدند:

چه می گه؟!

یارو دلش خوشه.

او که از اول هم چیزی نداشت. دلش خوشه که ماهم شدیم مثل او.

مرد جیب زن تحملش سرآمد. دستش را به جیب برد. یک مشت اسکناس مچاله شده بیرون آورد و گفت:

می بینید؟! می بینید؟!

مسافران با ناباوری به اسکناسهای دست او خیره شدند. نفسها درسینه هایشان حبس شده بود. مرد جیب زن به مسافری که از همه بیشترداد و بیداد می کرد نگاه کرد و گفت:

از تو چقدر بردن؟

هزار تومان.

هزار تومان شمرد و کف دست او گذاشت. به نفر بعدی نگاه کردو گفت:

از تو چقدر بردن؟

هشت صد تومان.

اینهم هشت صد تومان شما.

مرد جیب زن، هرچه مسافران گفت، کف دستشان می گذاشت. حیرت وشگفتی مسافران را می خورد:

خدایا! این مرد جیب زن و این همه پول؟!

ناله مسافران خاموش شده بود. ولی ناله اتوبوس همچنان طنین انداز بود. رئیس کاروان که تحمل بیش از آن را نداشت; به مردجیب زن گفت:

آقا، تو که می گفتی من پول ندارم، این همه پول را از کجاآوردی؟!

مرد جیب زن، در حال که تبسمی بر لبانش نقش بسته بود، گفت:

ما داریم به میهمان آقا می رویم. آقا «ضامن آهو» است.

بله، فدایش برم، آخه...;هنگام خارج شدن دزدها از اتوبوس، دست به کار شدم وجیب هایشان را زدم.

صدای صلوات و گریه شوق فضای اتوبوس را به سر برداشت.