مقالات

دل نوشته برای مسجد

 

اینجا مسجد است

 

نویسنده: حمیده رضایی

زانوانم را یارای عبور نیست.

صدای اذان می‏پیچد بر گلدسته‏ها و فواره‏ها.

نجوای گداخته بلال از لابلای تاریخ، رها بر جای جای خاک است؛ بالا رفته از گنبد، پیچیده چون نیلوفری سبز.

صدای اذان می‏آید از مسجد که در جذبه‏های ناگهانی نور ایستاده است.

نشاط عبادت، در ستون هاو طارمی‏ها وزان است.

پناهگاه دیر پای تنهایی و بندگی! لحظاتم را عزیز داشته‏ای، آنگاه که سر بر دیواره‏هایت گریسته‏ام بندگی‏ام را.

تنها تکّه از زمین که نه متعلّق به کسی هستی، نه متعلّق به خاک رهاشده، رهاننده، رساننده تا معبود!

مسجد!جدا از سایه‏های وهم ایستاده‏ام و چشم می‏چرخانم در مسیر سقف‏های بی‏مدار.

ایستاده‏ام و چشم دوخته‏ام به جبروت خداوندی از دریچه‏ای اینگونه.

ایستاده‏ام و نسیمِ عبادت، بی‏خویشم می‏کند و دریای مرده جانم را خروشان

پیراهن طغیان از تن به در آورده‏ام و پلک بر هوایی دیگر گشوده‏ام.

این جا خانه خداست.

بندگی‏ام را به نماز ایستاده‏ام.

مباد امتداد روزهای بی‏خورشید!

از این دریچه، از این قداست پیچیده در دیوارها و خشت‏ها، از این هوای چنین زلال، سرشارم کن!

شتاب از ضربان‏هایم می‏رود، شریان‏هایم منبسط شده‏اند.این جا بلندای عشق است.

هنوز صدای اذان می‏آید.

پا به کدام گستره نور گذاشته‏ام؟

این جا مسجد است؛ آستانِ مسافرِ جاده‏های تا همیشه رحمت...

خانه دوست

 

نویسنده: باران رضایی

هرگز این گمان در ذهنِ تاریکِ دستان سردی که تو را به آتش کشیدند نمی‏گنجید؛

اینکه صفحه‏ای از تاریخ، به نام تو به ثبت خواهد رسید.

و امروز دنیا تو را می‏شناسد.

اهل زمین در تو آرام می‏گیرند و در چشم آسمانیان، چون ستاره‏ای پرنور می‏درخشی.

خانه عشق!

گلدسته‏های تو تجسم زیبای نیایشند؛

پیچک‏های سبزی که عاشقانه به سمت مطلقِ نور رفته‏اند و دستِ نیاز به درگاهِ بی‏نیاز او گشوده‏اند.

خانه امنِ الهی!

چه رازی است در تو که اینگونه به آرامشمان می‏رسانی؟

در خشت خشتِ دیواره‏های تو چیست که عطر بهشت را در مشام جان زنده می‏کنی؟

حق داشت محمّد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله اگر خستگی سفر را در تو از جسم و جان می‏زدود.

حق داشت علی علیه‏السلام اگر بودن در تو را بر بهشت خداوند ترجیح می‏داد که به راستی در تو خشنودی پروردگار است و در بهشت، خشنودی آفریده او.

به راستی تو خانه خدایی بر روی زمین؛

آری، خانه دوست.

این‏جا خانه خداست

 

نویسنده: مریم سقلاطونی

به خانه خدا خوش آمدی!

این‏جا ارتفاع عشق است

دور از همه برج‏ها و باروها

دور از همه کنگره‏ها و آهن‏ها

دور از همه پرچین‏ها و سیمان‏ها

این‏جا لحظه‏های شکوهمند پرندگی است

پرندگی با حرکات منظم نیاز

سیر در آفاق اشراقی توحید

این‏جا خانه خداست!

با همان مقرنس‏های قدیمی و کاشی‏های فیروزه‏ای

و همان مرمرهای خنک و ستون‏های گرم

بلند و با شکوه

افراشته و مطلاّ

با ضربانی شتابناک از تپش کلمات

بر لب‏های معطر

و بر پیشانی مبارک خاک

این‏جا دقیقه‏های روشن‏پذیر مهربانی است

جایگاه مرتفع نور است

این‏جا خانه قدیمی‏ترین دوست

نزدیک‏ترین فاصله تا آسمان است

گرم رفتن تا هوای غلیظ مهربانی

سیراب شدن در هوای موزون نیاز

سوختن در حلقه‏های پیچنده لذت

شتاب گرفتن در حوالی «کسای» توحید

این‏جا آغاز است

آغازی برای تهی شدن از لذات بی‏هنگام سکوت

آغازی برای بیدار شدن از خواب‏های آشفتگی و رنج

آغازی برای هم‏خوانی با فرشتگان دم صبح

آغازی برای قیام تا کرانه‏های انبوه مناجات

سکوتی رونده و زلال در گوش طاق‏هاست

این طاق‏های نزدیک به اوج

این‏جا حوالی دامنه‏های سلوک است

حوالی پرواز تا قله‏های بی‏حدّ ملکوت

این‏جا حوالی نجوای فرشتگان است

چشم‏ها چکه چکه در لذات کلمات توحیدی فرو می‏چکند

دست‏ها شاخه شاخه از شروه‏های نیایش، شکوفه می‏ریزند

خونی به رنگ پرواز در شریان‏ها اوج می‏گیرد

این‏جا خانه آرامش است 

آرامش در آوازهای کهنسال سکوت

با نغمه‏های معطر اذان

گوش خواباندن به نسیم بی‏صبرانه ذکر

با آوازهای سبز دعا

تا خواب گلدسته‏ها راهی نیست

تا پیاده‏روی به انبوهان روشن نماز

تا پیچیدن در دایره‏های تکثیر

تا جستجو در صدای صاف خداوند

و رها شدن در نجواهای ابریشمی ظهر

این‏جا آبی فیروزه‏ای است.

با عطر گلدسته‏های بلند و موزون.

معماری عبودیت

 

نویسنده: محمدسعید میرزایی

مسجد، باغ نیایش است.

مسجد، تمثیل عاشقانگی و نیاز است

مسجد، تجسّم برابری و برادری است.

مسجد، عاشقان را به خود فرا می‏خواند تا هنگام عبادت، خداوند را از یاد نبرند.

مسجد، بهشتی است که در آن، درختان «شهود»، شاخ و برگ می‏کنند.

مسجد، آیینه خانه «حضور» است.

ابراهیم علیه‏السلام در مسجد «خیف»، نور تجلّی نوشید.

معراج پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله از مسجدالحرام به سوی مسجد الاقصی بود.

مسجد، مقام توبه و شهادت است، دری است که بر روی هیچ کس بسته نیست.

مسجد، معماری «عبودیّت» است؛

با دو گلدسته‏ای که در نیایشِ ابدی هستند.

باید انس خویش را با مسجد، هر چه بیشتر کنیم تا از باران این همه لطف و کرامت، بی‏بهره نماییم.

پایگاه پارسایی

 

نویسنده: محمد کامرانی اقدام

مسجد، خانه خدا و مردمی‏ترین پایگاه پارسایی است و پاکیزگی نَفْس.

مسجد، تکیه گاه تزکیه است و مدرسه سلوک.

آن جا که خداوند، از مسجد به عنوان خانه خود یاد می‏کند و آن را پناهگاه بندگان خود می‏نامد، دیگر چه می‏توان در فضیلت فیض فزا و نهفته در گوشه و کنار سخن گفت!

مسجد، حیات بخش‏ترین طبیعت و تنفس ایمان است.

قدم در مسیر منتهی به مسجد می‏گذاری، عطر تهذیب نَفَس، از تنفّس مناره‏های اجابت جاری است.

مسجد!

ای نخستین پناهگاه و پایگاه پیامبر! ای مبدأ عبادت! به سوی تو می‏آیم و چون مولایم حسن بن علی علیه‏السلام ، بهترین لباس خود را به تن می‏کنم و به نماز می‏ایستم تا در مقابل عظمت الهی، سر به سجده شکر و اشک نهم.

مسجد، ای خانه خدای مقتدر و حیّ قیوم! هر جا که حضور تو سایه افکن است، عطر معرفت و بوی محبت در آن موج می‏زند.

مسجد! ای مقر تقوا، سنگر دل‏های مؤمنین، منبع زلال ذکر، حضور مستمر ایمان، تکیه گاه و پاسدار ارزش‏های والای اسلامی!

وقتی طنین طرب‏انگیز اذان، از گلدسته‏هایت به آسمان می‏تراود، وقتی کبوتران از کنگره گلدسته‏هایت بال می‏گشایند و افق «فلاح» را نشانه می‏روند، وقتی که با تمام اشتیاق، در حریم تو داخل می‏شوم، امنیتی مرا احاطه می‏کند و شوقی زلال در من به جنب و جوش می‏آید.

مسجد، ای منشأ تمام پاکی‏ها! ای قداست بی‏قرار! وفور فوریت استجابت، همیشه در گوشه و کنار تو موج می‏زند که انسان را این‏گونه مجذوب گیرایی خود می‏کند.

مسجد!

آن‏گاه که در حریم تو قدم و غرق در عطر استجابت می‏شوم، پیشانی بر مُهْرِ مِهْر سپهر عبادت و بندگی می‏نهم تا از تمام آلایاش‏ها و آلودگی‏ها مبرّا شوم.

مسجد!

بلوغ دست‏های برهنه‏ام را در صفوف استغاثه رو به کمال «کریم» می‏کنم و زمزمه می‏کنم که 

«عمری است که در می‏زنم ای بنده نواز

موسیقی استجابتم را بنواز» 

بر آستانِ جانان

 

نویسنده: رزیتا نعمتی

از دور که گلدسته‏های بلند و گنبد فیروزه‏ای‏ات را دیدم، خیال کردم کسی نشسته و دست بر آسمان بلند کرده است. نزدیک‏تر که آمدم، طنین اللّه‏اکبرت، مرا به سر نهادن بر آستان جانان فرا می‏خواند. چیزی در خیابان تکان نخورد! هنوز عابران می‏خرند و کاسبان می‏فروشند. تو تنها در آغوشِ ریسه‏های رنگیِ چراغ‏ها و دیس‏های خرمایِ درگذشتگان، خلوت‏سرای خود را از گلدسته‏ها فریاد می‏زنی و سرانجام می‏رسد روزی که مساجد غریب، همسایگانشان را مؤاخذه خواهند کرد؛ از صفوف رها شده جماعت. می‏رسد روزی که سؤال خواهد شد از آیینه‏کاری‏های دیوار مسجد که هنگام اذان، به کدامین غفلت، جای خالیِ نمازگزاران را منعکس کردند؛ پس هیچ مسجدی، خالی مباد!

در صدف محراب

بوی گلاب و تربت و مهرهای شکسته با زیلوهای نمناکش، خاطرات سجده‏های من شدند؛ حالا هر وقت که باران می‏بارد، عطرِ خاک، مرا به یاد مسجد می‏اندازد؛ جایی که کویر تشنه روحم را برای اولین بار، به باران آشنا کردم. تکه‏آیینه‏ها، سمبلِ چشم‏های نمازگزاران و تار و پود قالی‏ها، نشانه صف‏های جماعتند که ما را به زیر پای محبوبِ ازلی می‏اندازد تا قیمتی شویم؛ مثل محراب، که در صدف خویش، برگزیدگان را در خود جای می‏دهد.

و بدین‏سان، تنها بنایی که با ساکنین خود حرف می‏زند، مسجد است؛ آنجا که خالی‏ترین دست‏ها می‏آیند و پُر بازمی‏گردند.

یا ایها المساجد!

سلام بر مدینه، شهر مساجد مقدسه که دو رکعت نماز در «قبا»، ثواب عمره را بر نمازگزارش، نازل خواهد کرد! سلام بر مسجد «فضیح» که آن را ردّ الشمس می‏خوانند! بوسه می‏زنم بر آستانه مسجد رسولِ خدا صلی‏الله‏علیه‏و‏آله که رکعتی نماز در آن، ذخیره ده هزار نماز در توشه آخرت است. تو را از دور سلام می‏فرستم، ای مسجد شریف که محل عبور قدم‏های مبارک رسول اللهی که در کوچه و بازار آن تردد کرده است؛ آنجا که موضع وحی و تنزیل و محل نزول جبرئیل و ملائکه است. 

سلام، ای عرصه مسجد «سهله» که خانه حضرت ادریس و ابراهیم علیه‏السلام و محل ورود خضر علیه‏السلام و مسکن آن حضرت بوده‏ای و هیچ شب و روزی نیست، مگر آنکه ملائکه در آن مسجد عبادت می‏کنند! قسم به فضای آغشته به دعای خود، مرا در سایه آبرومندی خویش پناه دهید.

مسجد، قدمگاه جبرئیل

مسجد، سهمی از باغ‏های بهشت است که به زمینیان هدیه شد.

قدمگاه جبرئیل و محمد و علی است که درهای استرجاع را به روی بندگان خالص می‏گشاید.

ای جایگاه دعاهای مستجاب و ای محل قدم‏هایِ لرزانِ آمرزش‏خواهان، آن‏گاه که به نماز در تو می‏ایستند! صدای بالِ ملائک را در رکوع و سجود می‏شنوم که بدرقه راز و نیاز خلوتیان با معبودند.

«اَلمِنَّةُ لِلَّه که درِ مکیده باز است

زان رو که مرا بر در او روی نیاز است 

در کعبه کوی تو هر آن کس که بیاید

از قبله ابروی تو در عین نماز است» 

از فرش تا عرش

 

نویسنده: نزهت بادی

معماری قدسی، بیش از هرچیز در وجود مسجد متجلّی است که به خاطر خصلت تقدس‏بخش و وحدت‏آفرین خویش، انسان را به رؤیای ازلی‏اش که به پیش از هبوط وی از بهشت مربوط است، پیوند می‏زند.

پیامبر اکرم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله ، پیش از آنکه بر «فرش» نماز گزارد، در بارگاه الهی «عرش»، نماز اقامه کرده بود و با تقدس بخشیدن دوباره به فرش، به عنوان بازتابی از عرش، زمین را به جایگاه دیرین آن باز گردانید. در واقع، زمین به واسطه سجده کامل‏ترین مخلوق خداوند، پاک و مطهر شد.

مسجد، به تبعیت از خانه کعبه، قبله مسلمانان در هر شهر است که همه نقاط پیرامون را به سوی مرکز فرامی‏خواند و همه مردمان که در گوشه و کنار پراکنده‏اند، در این خانه به وحدت، ثبات و آرامش می‏رسند و روحشان در پیوند درونی با مسجد، به وحدت الهی نزدیک‏تر می‏شود.

هر یک از عناصر مسجد، بر تصویری از عالم ربانی و روضه رضوان اشاره دارد و حقایق متعالی را نمایان می‏سازد. 

گنبد، به عنوان بالاترین نقطه مسجد، همه مراتب وجود را در عالم هستی با پروردگار یکتا، مرتبط می‏کند که رنگ سبز آن، سمبل اسلام و نفس مطمئنه است.

مناره، جایگاهی است که خداوند، کلام خود را در قالب اذان، از آنجا به گوش مردمان می‏رساند؛ یعنی همان‏گونه که قرآن، انسان را به سوی خداپرستی رهنمون می‏شود، مناره نیز همچون نوری است که مسیر تاریک انسان را در این جهان، روشن می‏سازد.

دیوارهای مسجد، با ساحت اعتلایی، زمینه عروج انسان را به سوی عالم بالا میسر می‏سازد و تزئینات داخلی، چون گچ‏بری، کاشی‏کاری و مقرنس‏کاری، با نقوش پایان‏ناپذیر اسلیمی و هندسی، عالم لایتناهی و جاودانی ملکوت را به یاد انسان، می‏آورد.

مسجد، تبلور معنویت اسلامی بر زمین است؛ به گونه‏ای که از طبیعت که می‏تواند بهانه غفلت و فراموشی آدمی شود، مکانی می‏سازد که حضور الهی را همواره طنین‏انداز شود.

شبستان آرامش

 

نویسنده: عباس محمدی

دلتنگ از شلوغی خیابان‏ها و دلگیر از دلتنگی کوچه‏ها، به تو پناه می‏آورم.

صدای دلنشیت که فضا را می‏آکند، مثل لالایی است که همه شب‏های کودکی‏ام را آرام می‏کرد.

بی‏اختیار، به سوی تو پر می‏کشم.

شبستانت را می‏بینم که آغوش گشوده و با لبخندی از جنس نور، مردم را به خویش می‏خواند؛ به پرواز.

در آستانه تو می‏ایستم و نفس می‏کشم.

پا در آغوش تو می‏گذارم، نسیمی خنک از دالان می‏گذرد. به حیاط که قدم می‏گذارم، حوض آبی‏ات را می‏بینم که آینه زیبایی آسمان و خورشید است... .

از گلوی مأذنه

مأذنه‏هایت، دست‏های دعایند. گنبد فیروزه‏ات، سری است که رو به آسمان بلند کرده‏ای. هر روز، درست رأس ساعت اذان، همه ستاره‏های جهان، در چهارگوشه آسمان تو تکثیر می‏شوند و درخت‏ها، با بوی اذان تو، گیسوانشان را شانه می‏کنند.

گلوی مأذنه‏هایت، پر از بهار است و آوازهای داوود.

فصل‏ها را با تو دوست دارم؛ درخت‏ها را با تو، نسیم‏ها را با تو.

شب که فراگیر می‏شود، چراغ چشم‏ها را به حضور عاشقانه‏ات روشن می‏کنی تا زمین، در تاریکی نمیرد، تا پرندگان، در بی‏ستارگی آسمان، نمیرند.

اگر مسجد نبود...!

لبخندهای من در فضای معطر و نورانی تو، جان می‏گیرد. تو، محکم‏ترین پیونددهنده مسلمانانی. صف‏های به هم پیوسته نمازت، عطر دوستی و برادری و برابری را برای شیعه و سنی، ارمغان می‏آورد. ما، لبخندهایمان را با تو قسمت می‏کنیم.

تو، خانه امن خدایی و در حریم تو، عطر حرم جاری است.

در سایه تو، آرامشی جاری است که پر از بوی بهشت است.

با تو، دل‏های مسلمانان، به هم نزدیک‏تر می‏شود؛ و دست‏های دعا، به خدا.

نمی‏دانم اگر تو نبودی، این همه گل‏های محمدی، در باغ‏های جهان می‏شکفت یا نه!... .

روزی می‏آید که...

روزی خواهد آمد که صدای اذانت از همه بام‏های بلند جهان بگذرد و خورشید تابیده بر گنبد فیروزه‏ای‏ات، شب‏های بی‏ستاره را روشن، و عطر نماز جماعت تو، همه کوچه پس کوچه‏های غم‏زده را، راهی بقیع کند.

روزی می‏آید که هیچ نمازگزاری، دیگر در مسجدهای «الخلیل» و...، به خون نخواهد غلطید.

روزی می‏آید که صف‏های به هم پیوسته نماز، دست‏های بیت‏المقدس را به گردنِ گرامیِ کعبه برساند.

روزی می‏آید که سر هر کوچه‏ای، از نیویورک تا هند و چین و از شرق تا غرب، یک مسجد ایستاده باشد؛ در حالی‏که صدای دل‏انگیز اذانش، تا آن سوی آسمان هفتم طنین‏انداز می‏شود.

مسجد؛ حریم بهاری آسمان

 

نویسنده: فاطره ذبیح‏زاده

مناره‏ها، با قامتی افراشته، به معراج می‏روند تا پیام ملکوتی آفتاب را به شب‏های دیجور کفر، برسانند. ایوان‏ها، سرشار از گل‏بوته ذکر ملائک‏اند و شاپرک‏های قدسی اذان، در حوالی مأذنه‏ها، بال و پر می‏زنند.

اینجا مسجد است؛ خانه باصفای آن دوست دیرآشنا؛ قطعه‏ای از بهشت خدا که بر روی زمین جا مانده است؛ همان کعبه‏ای که می‏توان نفس شناور خدا را در هوایش بویید.

اینجا حریم بهاری حضور آسمان است. سقف حرمش، از پیچک سبز مناجات پوشیده است و امتداد ستون‏هایش، به عقیق قلب‏های مؤمنین اتصال دارد. اینجا حیاطْ‏خلوت هستی است تا طفل معصوم روح، پای از تنگنای دایره دنیا بیرون گذارد.

معراج مناره‏ها 

 

باران نورانی اذان، رویِ گُلیِ تمام کاشی‏ها را شسته است. شیشه‏های ساده رنگی برای انعکاسِ معنویت بی‏تابند. مؤذن که بانگ برمی‏آورد، پروانه‏های موزونِ صدایش، برای جهانی کردن پیامِ مساجد، به تکاپو می‏افتند. قطراتِ زندگی، از حنجره پاکِ تکبیرها، در گلویِ شهر می‏چکد.

اینک، زمانِ فراگیر شدن لحظه ناب نماز است و مسجد، کانونِ باصفایی است که خلوتگاهِ اهالیِ راز و نیاز را به صفِ هم‏دلانه جماعت، پیوند می‏زند.

به چشم برهم زدنی می‏توان قنوتِ دست‏ها را به شاخه‏هایِ بهشتی طوبا آویخت.

می‏توان قوسِ سجده را به امتداد اسلیمی‏ها گره زد.

ابتدای مسجد، از هنگامه نیایش آغاز می‏شود و امتدادش به تمام ذکرها، بوی سیبِ ایمان می‏دهد.

در فضایش، یک‏رنگیِ خلوص جریان دارد و محراب، جاده سرسبزی است که تا خدا کشیده می‏شود.

در صف‏های اتحاد

 

گام‏ها برای بُریدن از تالابِ روزمرگی و عادت، به سمت نورانیت مسجد شتاب می‏گیرند و در هر قدم، هفتاد هزار حسنه، از دستان پرخیر خدا را، به ارمغان می‏برند!

نفس سجاده‏ها به هم آمیخته می‏شود و بارانِ «قد قامت الصّلوة»، عطشِ جان‏ها را برای پریدن، به اوج می‏رساند. آن‏گاه، گُلِ تمام نگاه‏ها به سمتِ یک قبله نورانی می‏چرخند و جانِ سالک نمازگزاران در صف‏هایِ هماهنگِ جماعت، به اتحاد می‏رسد. کتیبه‏های لبالب از ذکر خدا، مناسباتِ پوچِ دنیا را در خود حل می‏کنند و هر نفس که در فضای مسجد به ملکوت می‏رسد، پلکانی می‏شود برای بهشتی‏تر شدن!

همزاد ملکوت

 

نویسنده: محمدکاظم بدرالدین

کاشی‏های اشراق، با دلنشینی اذان، ممزوج است.

شبستان‏های لبالب از عبارات بهشت، نگاه روح را تا خدا بالا می‏برد.

شکفتن دل، درست همین جا است. این مکان، جبرانی است بر تباهی این خاک تیره. اگر در به در، دنبال آرامش هستی و آسایش می‏طلبی، کنار حوض ابدیت وضو بگیر و کنار ستونِ عبودیت، به نماز بایست.

این زمین پاک، سجده‏های خالصانه‏ات را گواهی خواهد داد.

اینجا که آمدی، آسودگی خاطرت، تضمین است. تمامیِ شرایط پرواز و سلوک، فراهم است.

اینجا همزاد ملکوت است و تلاوت‏های مسجد، در روحِ بکرِ نمازگزاران، تغییر اساسی می‏دهند.

شفاخانه وصل

 

مسجد، شکل کاملی از حرف‏های بهشتی است.

نفس‏هایش، بوی سطرهایِ روشن قرآن می‏دهد.

مسجد، چشم‏اندازی بهاری است؛ درست در لحظه‏های خزان‏زدگی و نیاز. از ابتدا، انسان یک درد قدیمی داشت به نام جدایی. اینجا همان شفاخانه وصل است.

با حضور روشن مسجد، فضاهای مُرده بی‏کسی و تنهایی، کنار می‏رود. 

... دقایق را باید نگه داشت، برای دیدن این همه جذابیت که در مسجد موج می‏زند.

نشستن در مسجد

 

نویسنده: روح اللّه‏ حبیبیان

اصحاب، گرد امیرالمؤمنین، علی علیه‏السلام حلقه زده بودند. مسجد کوفه، کم‏کم آرام و از همهمه خاموش می‏شد. گرمای هوا، بیش ازین طاقت ماندن را به نمازگزاران نمی‏داد؛ اما علی مرتضی، هرچند از پس ساعت‏ها کار و عبادت، آثار خستگی در چهره‏اش نمایان بود، در جمع دلدادگانش به گفت‏وگوی ایشان گوش فرا داده بود؛ سخن از فضیلت و جایگاه بلند مسجد بود.

هر یک از اصحاب که نظر خود را عرضه داشتند حضرت با لبخندی دلنشین فرمود: «من نشستن در جامع [مسجد] را از نشستن در بهشت، بیشتر دوست می‏دارم؛ زیرا در بهشت بودن باعث رضایت نَفْسم است و در مسجد بودن باعث رضایت خدایم».

ماهی در آب

 

عرق از سر و رویت می‏ریزد. به خود که می‏آیی، می‏بینی چند سالی است یکریز مشغول کاری. مشتریِ بیشتر، نوید درآمد بالاتر می‏دهد؛ اما گویا دیگر کثرت مشتری‏ها و هیاهوی خریداران، خوشحالت نمی‏کند. احساس می‏کنی روحت خسته است. سر و صدای بازار و بانگ مغازه‏داران و دست‏فروشان، از هر سو بلند است. گوش تو اما دیگر تحمل شنیدن این همه فریاد را ندارد. ناگهان صدایی دیگر به گوشت می‏رسد؛ بانگ اذان. همه مشتری‏ها را جواب می‏کنی و کرکره مغازه را پایین می‏کشی. خود را به مسجد می‏رسانی. شیر آب را که با بسم‏اللهی باز می‏کنی، انگار طراوت بهاریِ وضو، در جانت دمیده می‏شود! گام که در فضای مسجد می‏نهی، احساس می‏کنی از دنیا، با آن همه هیاهو و جنگ و جدل رها شده‏ای؛ گویا جان دوباره‏ای یافته‏ای! نگاهت به تابلویی در گوشه مسجد می‏افتد که حدیثی از پیامبراعظم صلی‏الله‏علیه‏و‏آله بر آن نوشته شده:

«مؤمن در مسجد، همانند ماهی در آب است».

پناه‏گاه امن و آرامش

 

نویسنده: سعیده خلیل‏نژاد

ای مأمن عاشقان دلسوخته، اولین و آخرین پناه گروندگان به راستی و درستی! نوای حق که بر گلدسته‏هایت فریاد می‏شود، حس دل‏انگیز نیاز، مرا مست می‏کند. 

دستی مرا به سوی درگاه خدا می‏کشاند و پایم به حریم امن او باز می‏شود.

محراب عطرآگین تو را می‏بویم و بر جای پای عبادت‏کنندگان، بوسه می‏زنم؛ آی بلندترین قله؛ شگرف‏ترین دریا، قشنگ‏ترین بوستان!

مروارید بر این مکان بریزید و عطر عشق را تنفس کنید. دست شقاوت هیچ شیطانی، ستون محکم این پناه را لمس نمی‏کند. پا به مسجد که می‏گذاری، دروازه‏های هراس، به رویت بسته شده و پنجره‏ای رو به باغ سبز نیایش گشوده می‏شود.

مسجد؛ جاری‏ترین یادگار پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله 

روبه‏روی تو ایستاده‏ام. به هر سو که می‏نگرم، آغاز است. زندگی را شروعی دوباره می‏بینم. صدای بال فرشتگان را می‏شنوم که همراه اذان، به سماع درآمده‏اند.

تار و پود زمین، زمزمه‏کنان، سر بر آستان حق می‏سایند و رنگین‏کمان بی‏نظیر هستی گلدسته‏های نجیب مسجد را به کهکشان، پیوند زده است.

حس می‏کنم خورشید، هر صبح، پایین دستِ این گلدسته‏ها متولد می‏شود.

حس می‏کنم مسجد، مهدِ میلاد تمام بنفشه‏های صبوری و صداقت است.

جاری‏ترین یادگار پیامبر! آغوش بگشا که خستگان، فوج فوج به سوی تو می‏آیند.

و اما .....

ـ برای معاشرت با خداوند، به خانه او در مساجد بروید تا او نیز به خانه دل‏های شما برای بازدید فرود آید؛ که دوست تنها اوست.

ـ آنها که نمازهای (فرادا) را در مسجد تکثیر و روزی چند مرتبه در اقیانوس جماعت، روح خود را تطهیر می‏کنند، به عضویت اقیانوسی درآمده‏اند که آتش دوزخ در آن بی‏اثر است.