نمایش صفحات


شام منطق های عربی و تحت سلط هی رومیان بود و چنین خبری برای مسلمانان که در برابر سپاهیان
شام نیروی اندکی داشتند تا انداز های نگران کننده بود. آنان م یبایست به تناسب، سپاه بزرگی را فراهم
آوردند و طبعا چنین اقدامی نم یتوانست در پنهانی صورت گیرد.
کعب بن مالک م یگوید: رسول خدا 6 در جن گهای گذشته خبر مربوط به مقصد جنگ را پنهان
م یداشت، اما این بار چنین نکرد، زیرا سفری دشوار در پیش بود و مردم م یبایست خود را آماده آن سفر
م یکردند.
رسول خدا 6 نمایندگانی را به مناطق مختلف و از جمله مکه فرستادند تا مردم را برای این سفر
آماده کنند. آن حضرت مقصد را بیان کرد و به عنوان یک تکلیف شرعی از مسلمانان خواست تا در آن
شرکت کنند.
2. جنگ تبوک، آزمایشی دشوار
غزوه تبوک یک آزمایش بزرگ برای مسلمانان و سبب آشکار شدن نی تهای باطن آنان بود، زیرا سفر
به سوی منطقه تبوک در فصلی بسیار گرم، در راهی بسیار طولانی و با مشقّات فراوان، و در زمان رسیدن
محصولات کشاورزی بود؛ زمانی که مردم دوست داشتند برای فرار از گرما زیر سای هی درختا نشان
بنشینند یا از چیدن و جم عآوری محصولات لذت ببرند.
مشکل سفر تا آن جا بود که این سفر را جیش العُسرة یا غزوة العسرة نامیدند، زیرا مسلمانان در آن
سختی فراوان دیدند و همچنین آن جنگ را غزو هی فاضحه نیز گویند، زیرا بسیاری از منافقین در این
غزوه رسوا شدند.
زمانی که بسیج عمومی اعلام گردید، اعتراض برخی از مسلمانان ضعیف الایمان آغاز شد. در این میان
منافقان که اکنون از هر زمان دیگر بیشتر بودند، فعال شدند و به اعتراضات و بهان هجوی یها دامن م یزدند.
بهان هجویان برای رفع مس ؤولیت از خود، انواع بهان هها را مطرح کردند و کوشیدند تا از رسول خدا 6
اجاز هی ماندن در مدینه را بگیرند.
قرآن در سور هی توبه به بیان این تلا شها پرداخته و به تفصیل از گرو ههایی که همدلی و همراهی با
پیامبر خدا 6 داشته و آنان که درصدد یافتن راه فراری از این سفر بودند، سخن گفته است.
مطالب مربوط به تبوک و بسیج عمومی از آی هی 38 سور هی توبه آغاز م یشود: «یا أیَهَُّا الذَّینَ آمَنُوا ما لکَُمْ

إذِا قیلَ لکَُمُ انفْرُِوا ف ی سَبیلِ الله اثاَّقلَتُْمْ إلِىَ الرْأَْضِ أرََضیتُمْ باِلحَْیاة الدُّنیْا منَِ الْآخِرَة فمَا مَتاعُ الحَْیاة الدُّنیْا فیِ الْآخِرَة إلِا قلَیلٌ * إلِا تنَفْرُِوا یعُذَِّبکُْمْ عذَابا ألَیما وَ یسَْتبَدِْلْ قوَْما غیَرَْکُمْ وَ لا تضَُرُّوه شَیئْا وَ الله علَ ى کُلِّ شَ یء قدَیر.... * انفْرُِوا خِفافا وَ ثقِالا وَ جاهدُِوا بأَِمْوالکُِمْ وَ أنَفُْسِکُمْ ف ی سَبیلِ الله ذلکُِمْ خَیْرٌ لکَُمْ إنِْ کُنتْمُْ تعَْلمَُونَ * لوَْ کانَ عَرَضا قرَیبا وَ سَفَرا قاصِدا لاتَبَّعَُوکَ وَ لکِنْ بعَُدَتْ علَیَهْمُِ الشُّقةَُّ وَ سَیحَْلفِوُنَ باِلله لوَ اسْتطََعْنا لخََرَجْنا معَکَُمْ یهُلْکُِونَ أنَفْسَُهمُْ وَ الله یعَْلمَُ إنِهَّمُْ لکَاذبِوُنَ *
عفَاَ الله عنَکَْ لمَِ أذَنِتَْ لهَُمْ حَتىَّ یتَبَیَنََّ لکََ الذَّینَ صَدَقوُا وَ تعَْلمََ الکْاذبِینَ * لا یسَْتأَذْنِکَُ الذَّینَ یؤُْمنِوُنَ باِلله وَ الیْوَْم الْآخِرِ
أنَْ یجُاهدُِوا بأِمَوْالهِمِْ وَ أنَفُْسِهمِْ وَ الله عَلیمٌ باِلمُْتقَّینَ * إنِمَّا یسَْتأَْذنِکَُ الذَّینَ لا یؤُْمنِوُنَ باِلله وَ الیْوَْمِ الْآخِرِ وَ ارْتابتَْ قلُوُبهُُمْ
فهَُمْ ف ی رَیبْهِمِْ یتَرََدَّدُونَ * وَ لوَْ أرَادُوا الخُْرُوجَ عَألََدُّوا لهَُ عُدَّةً وَ لکِنْ کَرِه الله انبْعِاثهَُمْ فثَبَطََّهُمْ وَ قیلَ اقعُْدُوا معََ القْاعِدینَ
* لوَْ خَرَجُوا فیکُمْ ما زادُوکُمْ إلِا خَبالا وَ وَألَْضَعُوا خِلالکَُمْ یبَْغُونکَُمُ الفِْتْنَةَ وَ فیکُمْ سَمَّاعُونَ لهَُمْ وَ الله عَلیمٌ باِلظَّالمِینَ *
لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ وَ قَلَّبُوا لَکَ ا مْألُُورَ حَتَّى جاءَ الْحَقُّ وَ ظَهَرَ أَمْرُ اللهِ وَ هُمْ کارِهُونَ * وَ مِنْهُمْ مَنْ یَقُولُ ائْذَنْ ل ی وَ
لا تفَْتنِیِّ ألَا فیِ الفْتِْنةَِ سَقَطُوا وَ إنَِّ جَهَنمََّ لمَُحیطَةٌ باِلکْافرِینَ * إنِْ تصُِبْکَ حَسَنةٌَ تسَُؤْهُمْ وَ إنِْ تصُِبْکَ مُصیبةٌَ یقَُولوُا قدَْ
أخََذْنا أمَْرَنا منِْ قبَْلُ وَ یتَوََلوَّْا وَ هُمْ فرَِحُونَ * قُلْ لنَْ یصُیبنَا إلِا ما کَتبََ الله لنَا هُوَ مَوْلانا وَ عَلىَ الله فلَیَْتوََکَّلِ المُْؤْمنُِونَ *
قلُْ هَلْ ترََبصَُّونَ بنِا إلِا إحِْدَى الحُْسْنیَیَنِْ وَ نحَْنُ نتَرََبصَُّ بکُِمْ أنَْ یصُیبکَُمُ الله بعَِذابٍ منِْ عنِدِْه أوَْ بأِیَدْینا فتَرََبصَُّوا إنِاَّ معََکُمْ
مُترََبصُِّونَ؛ 1 ای کسانی که ایمان آوردید شما را چه شده است که چون به شما گفته م یشود: «در راه خدا
بسیج شوید » کُندی به خرج م یدهید؟ آیا به جای آخرت به زندگی دنیا د لخوش کرد هاید؟ متاع زندگی دنیا
در برابر آخرت، جز اندکی نیست. اگر بسیج نشوید، خدا شما را به عذابی دردناک عذاب م یکند و گروهی
دیگر را به جای شما م یآورد، و شما به او زیانی نخواهید رسانید، و خدا بر هر چیزی تواناست. سب کبار و
گرا نبار، بسیج شوید و با مال و جانتان در راه خدا جهاد کنید، اگر بدانید این برایتان بهتر است.
اگر مالی در دسترس و سفری آسان و کوتاه بود، قطعا از پی تو م یآمدند، ولی آن راه پرمشقت بر آنان
دور م ینماید و به زودی به خدا سوگند خواهند خورد که اگر م یتوانستیم حتماً با شما بیرون م یآمدیم. ]با
سوگند دروغ[ خود را به هلاکت م یکشانند و خدا م یداند که آنان سخت دورغ گویند.
خدا تو را ببخشاید، چرا پیش از آن که حال راستگویان بر تو روشن شود و درو غگویان را بازشناسی به
آنان اجازه دادی؟
کسانی که به خدا و روز قیامت ایمان دارند، در جهاد با مال و جانشان از تو ]عذر و[ اجازه نم یخواهند
و خدا به تقوا پیشگان داناست. تنها کسانی از تو اجازه م یخواهند ]به جهاد نرود[ که به خدا و روز قیامت
ایمان ندارند و د لهایشان به شک افتاده و در شک خود سرگردانند. اگر به راستی اراده بیرون رفتن
1 . توبه، آیات 38 ، 39 ، 41 تا 52 .
 
داشتند، قطعا برای آن ساز و برگی تدارک م یدیدند، ولی خداوند راه افتادن آنان را خوش نداشت، پس
ایشان را منصرف کرد و به آنان گفته شد: «با ماندگان بمانید ». اگر با شما بیرون آمده بودند جز فساد
برای شما نم یافزودند و به سرعت خود را در میان شما م یانداختند و در حق شما فتن هجویی م یکردند و
در میان شما جاسوسانی دارند که به نفع آنان ]اقدام م یکنند[ و خدا به حال ستمکاران داناست. در حقیقت
پیش از این نیز درصدد فتن هجویی برآمدند و کارها را بر تو وارونه ساختند، تا حق آمد و امر خدا آشکار شد،
در حالی که آنان ناخشنود بودند؛ و از آنان کسی است که م یگوید: «مرا در ]ماندن[ اجازه ده و به فتن هام
مینداز. » هشدار که آنان خود به فتنه افتاد هاند و ب یتردید جهنم به کافران احاطه دارد.
اگر نیکی به تو برسد، آنان را بد حال م یسازد، و اگر پی شآمد ناگواری به تو رسد م یگویند: «ما پیش
از این تصمیم خود را گرفت هایم ». و شادمان روی برم یتابند.
بگو: «جز آن چه خدا برای ما مقرر داشته، هرگز به ما نم یرسد؛ او سرپرست ماست و مؤمنان باید تنها
بر خدا توکل کنند. »
بگو: «آیا برای ما جز یکی از این دو نیکی را انتظار م یبرید؟ در حالی که ما انتظار م یکشیم که خدا از
جانب خود یا به دست ما عذابی به شما برساند. پس انتظار بکشید که ما هم با شما در انتظاریم .»
3. شأن نزول آیات مربوط به جنگ تبوک
جد بن قیس منافق
رسول خدا 6 به یکی از مردان قبیله «بنی سلمه » گفت: ای جدّ! آیا م یتوانی امسال خود را برای
جنگ با رومیان آماده کنی؟ گفت: ای رسول خدا! به من اجازه بده تا در مدینه بمانم و مرا به فتنه نینداز.
به خدا قسم مردان قبیله من م یدانند که هیچ مردی به زن دوستی من نیست و من م یترسم اگر زنان
رومی را ببینم، شکیبایی نکنم.
رسول خدا 6 از او روی گرداند و فرمود: «به تو اجازه دادم تا بمانی »
درباره همین جد بن قیس این آیه نازل شد: و از جمله ایشان کسی است که م یگوید: مرا اذن ده و به
فتن هام مینداز، هان که آنان خود در فتنه افتاد هاند و ب یتردید جهنم، فراگیرنده کافران است. 1
1 . تاریخ پیامبر اسلام 6 )با کمی تصرف(، ص 511 .

توا نگران بهان هجو
گروهی از توا نگران مدینه مانند جدّ بن قیس، مجمع بن جاریه و خدّام بن خالد نزد رسول خدا 9 آمدند
و مرخصی خواستند و گفتند: بگذار ما هم با ماندگان باشیم، خدای تعالی درباره آنان نازل کرد: «خدا تو
را بخشید، چرا پیش از آن که حال راستگویان به تو روشن شود و درو غگویان را بازشناسی، به آنان اجازه
دادی؟ 1»
انجمن منافقان
پیامبر اکرم 6 خبر یافت که جمعی از منافقان در خان هی «سویلم » یهودی جمع شد هاند و مردم را
از آماده شدن برای سفر جهاد باز م یدارند. حضرت «طلحة بن عبیدالله » را با چند نفر از اصحاب به آن
جا فرستاد و فرمود: خان هی سویلم را بر سر آنان آتش بزن. طلحه چنان کرد و «ضحاک بن خلیفه » خود
را از پش تبام بیرون انداخت و پایش شکست و همراهانش نیز چنین کردند و گریختند. 2
4. آیات دیگر این جنگ و شأن نزول آ نها
بادی هنشینانب هان هجو
عد های از اعراب بادی هنشین نزد رسول خدا 6 آمدند و عذر و بهانه آوردند و از حضرت خواستند اجازه
دهد تا او را در این جنگ همراهی نکنند. به روایت صاحب طبقات، هشتاد و چند نفر از منافقین و هشتاد
و دو نفر از بادی هنشینان بهان هجویی کردند و اجازه ماندن گرفتند.
درباره آنان این آیه نازل شد: «وَ جاءَ المُْعَذِّرُونَ منَِ العْأَْرابِ لیِؤُْذَنَ لهَُمْ وَ قعََدَ الذَّینَ کَذَبوُا الله وَ رَسُولهَُ سَیصُیبُ
الذَّینَ کَفَرُوا منِْهُمْ عَذابٌ ألَیمٌ؛ 3 و عذرخواهان بادی هنشین نزد تو آمدند تا به آنان اجازه ]ترک جهاد[ داده شود
و کسانی که به خدا و فرستاده او دروغ گفتند نیز در خانه نشستند و به زودی به کسانی از آنان را که کفر
ورزیدند، عذابی دردناک خواهد رسید .»
1 . همان، ص 513 .
2 . همان، ص 511 .
3 . توبه، آیه 90 .
 
گریه کنندگان
هفت نفر از انصار و برخی دیگر از مردم، از رسول خدا 6 وسیله سواری و توشه سفر )به جهت
مسافت طولانی بین مدینه و شام که حدود هزار کیلومتر بود( خواستند، تا در کار جهاد شرکت کنند و
چون رسول خدا به آنان گفت: چیزی ندارم که شما را بر آن سوار کنم، آنان گریان و پریشان خاطر از نزد
حضرت بیرون رفتند. اسامی این هفت نفر را چنین نوشت هاند:
1 سالم بن عمیر )از بنی عمرو بن عوف(
2  عُلبة بن زید )از بنی حارث(
3 أبو لیلی: عبدالرحمن بن کعب )از بنی مازن بن نجّار(
4 عمرو بن حمام بن جَموح )از بنی سَلمَِه(
5 عبدالله بن مغفَّل )از بنی مُزَینَه(
6 هَرَمیّ بن عبدالله )از بنی واقف(
7 عِرباض بن ساریه )از بنی فَزاره(
درباره آنان این آیات نازل شد، و ضمن نکوداشت آنان مرفهین بهان هجو را نکوهش کرد:
«وَ لا عَلىَ الذَّینَ إذِا ما أتَوَْکَ لتِحَْملِهَُمْ قلُتَْ لا أجَِدُ ما أحَْملِکُُمْ عَلیَْهِ توََلوَّْا وَ أعَْیُنهُُمْ تفَیضُ منَِ الدَّمعِْ حَزَنا ألَا یجَِدُوا
ما ینُفْقِوُنَ * إنِمََّا السَّبیلُ عَلىَ الذَّینَ یسَْتأَذْنِوُنکََ وَ هُمْ أغَْنیِاءُ رَضُوا بأِنَْ یکَُونوُا معََ الخَْوالفِِ وَ طَبعََ الله عَل ى قلُوُبهِمِْ فهَُمْ
لا یعَْلمَُونَ؛ 1 گناهی نیست بر کسانی که چون پیش تو آمدند تا سوارشان کنی و گفتی: چیزی پیدا نم یکنم
تا بر آن سوارتان کنم، برگشتند و در اثر اندوه از چشمانشان اشک فرو ریخت که چرا چیزی نم ییابند تا
]در راه جهاد خدا[ خرج کنند.
ایراد بر کسانی است که با این که توا نگرند از تو اجازه ]ترک جهاد[ م یخواهند. راضی شد هاند که با
خان هنشینان باشند، و خدا بر د لهایشان مهر نهاد، در نتیجه آنان نم یفهمند. »
جالب است که با وجود بهان هجویی و کوتاهی برخی منافق صفتان از همراهی و یاری رسول خدا 6
بعضی از اهل کتاب به یاری مسلمانان اقدام کردند. ابو اسحاق م ینویسد: یکی از مؤمنان اهل کتاب به نام
«یامین بن عُمیر » دو نفر از آن هفت نفر )عبدالرحمان بن کعب و عبدالله مغفّل( را دید که گریه م یکنند.
1 . توبه، آیات 92 و 93 .

از آنان سؤال کرد: چرا گریه م یکنید؟ گفتند: نزد رسول خدا 6 رفتیم تا به ما وسیل هی سواری بدهد،
اما چیزی به دس تمان نیامد و خود نیز وسیل های برای حرکت نداریم. «یامین » شتر آ بکش خود را برای
سواری و مقداری خرما را برای توش هی سفر به آن دو داد و آن دو همراه پیامبر 6 راهی جنگ شدند. 1
هزینه جنگ و کمک بینوایان
برای تأمین هزین هی آماد هسازی سپاهی س یهزار نفره لازم بود آنان که توان مالی داشتند، کمک
مالی کنند و از صدقات خود دریغ نکنند. هر چند منافقان کارشکنی کردند، اما مؤمنان با شوق و اخلاص
این کار را انجام دادند. حتی مسلمانان ته یدست در حد توان خود چیزی تقدیم داشتند، بسیاری از زنان
مسلمان زیورهای خود را برای رسول خدا 6 فرستادند تا در کار تجهیز سپاه اسلام استفاده کند.
منافقین این جا نیز بیکار ننشستند و با سخنان نفا قآمیز خود خواستند این کار به سامان نرسد. اگر
توا نگری در راه خدا مالی م یداد، م یگفتند: اینان در این کم کها قصد قربت ندارند و ریاکاری م یکنند،
و اگر نیازمندی با فقر و نداری از روی اخلاص و کمال ایمان کمک مختصری م یکرد، او را مسخره
م یکردند و م یگفتند: خدا به این کمک ناچیز نیازی ندارد. چنان که «عُلبة بن زید حارثی » یک صاع 2
خرما آورد و گفت: ای رسول خدا 6! در نخلستان کار کردم و دو صاع خرما اجرت گرفتم. یکی را
برای خانواد هی خود گذاشتم و یک صاع را هم برای هزین هی جنگ آوردم. منافقان گفتند: خدا به این
صاع خرما احتیاج ندارد.
مسلمان دیگری که از ثروتمندان و توا نگران بود همیانی پول نقره خدمت پیامبر 6 آورد. منافقان
گفتند: او از روی ریا و خودنمایی این پو لها را آورده است.
دربار هی توطئه منافقان این آیات نازل شد: «الذَّینَ یلَمِْزُونَ المُْطَّوِّعینَ منَِ المُْؤْمنِینَ فیِ الصَّدَقاتِ وَ الذَّینَ
لا یَجِدُونَ إلِا جُهْدَهُمْ فَیَسْخَرُونَ مِنْهُمْ سَخِرَ اللهُ مِنْهُمْ وَ لهَُمْ عَذابٌ أَلیمٌ * اسْتَغْفِرْ لهَُمْ أَوْ لا تَسْتَغْفِرْ لهَُمْ إنِْ تَسْتَغْفِرْ
لهَُمْ سَبْعینَ مَرَّةً فَلنَْ یغَْفِرَ الله لهَُمْ ذلکَِ بأَِنهَُّمْ کَفَرُوا باِلله وَ رَسُولهِِ وَ الله لا یهَْدِی القَْوْمَ الفْاسِقینَ * 3؛ کسانی که بر
مؤمنانی که از روی میل ]افزون بر صدق هی واجب[ صدقات ]مستحب نیز[ م یدهند، عیب م یگیرند
و ه مچنین از کسانی که ]در انفاق[ جز به انداز هی توا نشان نم ییابند ]عی بجویی م یکنند[ و آنان را
1 . همان، ص 512 .
2 . هر صاع چهار مُد است و هر مُد هفتصد و پنجاه گرم که هر صاع م یشود سه کیلوگرم.
3 . توبه، آیات 80  79 .
 
تمسخر م یکنند. بدانند خدا آنان را به تمسخر م یگیرند و برای آنان عذابی دردناک خواهد بود. چه برای
آنان آمرزش بخواهی یا برایشان آمرزش نخواهی، حتی اگر هفتاد بار برایشان طلب استغفار کنی، هرگز
خدا آنان را نخواهد آمرزید، چرا که آنان به خدا و فرستاد هاش کفر ورزیدند و خدا گروه فاسقان را هدایت
نم یکند. 1»
5. امیرالمؤمنین 7 جانشین پیامبر 6 در مدینه
رسول خدا 6 پس از آماد هسازی مسلمانان و تجهیز آنان با سپاهی که به سی هزار نفر م یرسید، همراه
با ده هزار اسب و دوازده هزار شتر به سمت شام حرکت کرد. پیش از ترک مدینه، پیامبر 6 علی 7 را به
عنوان جانشین خود در مدینه گذاشت و به او گفت: «مدینه را جز ماندن من یا تو شایسته نیست. »
پیامبر از سوء نیت اعراب و بسیاری از اهل مکه خبر داشت و بیم داشت به خاطر جن گهای پیشین
با آ نها و کسانی که از آ نها کشته بود، در نبودش و هنگام دوری از مدینه گرد آیند و بر مدینه بتازند و
پی شآمدی ناگوار و جبرا نناپذیر روی دهد. از این رو علی 7 را که بیش از همه به او اعتماد داشت، در
مدینه جانشین خود کرد و مدینه را به او سپرد و با خاطری آسوده رهسپار جهاد گردید.
حدیث منزلت
یکی از احادیثی که شیعه در موضوع خلافت بلافصل امیرالمؤمنین 7 بدان تمسّک جسته و استدلال
کرده است، حدیث منزلت م یباشد که در قص هی جنگ تبوک از پیامبر خدا 6 صادر شد. مورخان و
محدثان اسلامی از تمام فِرق به طور اتفاق نوشت هاند: چون رسول خدا 6 رهسپار جنگ شد و علی 7
را جانشین خود در مدینه کرد، منافقین به بدگویی علی 7 پرداختند و گفتند: رسول خدا 6 از علی 7
افسرده خاطر و نسبت به او ب یاعتنا بود که او را در مدینه گذاشت و با خود بیرون نبرد.
این سخنان به گوش حضرت امیر 7 رسید و با نگرانی اسلح هی خود را برداشت و از مدینه خارج شد
و به دنبال پیامبر خدا 6 رهسپار شد. در «جُرف » )سه میلی شهر مدینه( به رسول خدا 6 پیوست
و گفت: ای پیغمبر خدا! منافقان چنین گمان کردند، و م یگویند: «تو از من آزرده خاطر بودی و از روی
ب یاعتنایی مرا در مدینه گذاشت های. »
رسول خدا 6 فرمود: دروغ گفت هاند، بلکه تو را به منظور حفظ و نگهداری آن چه پشت سر م یگذارم،
1 . همان، ص 514 .

در مدینه گذاشت هام، و به او فرمود: «برادرم به جای خویش برگرد که مدینه را جز من یا تو کسی شایسته
نیست و تو جانشین من در خاندان من و محل هجرت من و عشیر هی من هستی. » آ نگاه جمل های را به
علی 7 گفت که همگان بر نقل آن هم داستانند:
«أمَاَ ترَْضَى یا علیُّ أنَْ تکَُونَ منِیِّ بمَِنزِْلةَِ هَارُونَ منِْ موُسَى إلَِّا أنَهَُّ لَا نبَیَِّ بعَْدِ ی؛ ای علی 7! آیا خوشنود نیستی
که تو نسبت به من همان منزلت و مقام را داشته باشی که هارون نسبت به موسی داشت؟ جز آن که
پس از من پیامبری نیست. »
علی 7 با این فرمایش پیامبر 6 به مدینه بازگشت و به انجام وظیف هی خود در آن جا پرداخت. 1
6. جبران کوتاهی در جنگ تبوک
«ابو خَیثَمَه » یکی از یاران پیامبر 6 بود که با وجود ایمان و عقیده خوب، پس از چند روز همراهی
حضرت به سوی تبوک، از ایشان جدا شد و به مدینه بازگشت و در روزی بسیار گرم به خان هی خود رسید
و دید که دو همسرش هر کدام سایبان خود را آ بپاشی کرده و آب سرد و خوراک مناسبی برای او فراهم
کرد هاند، همان جا بر در سایبان ایستاد و نگاهی به ز نها و وضع آراست هی زندگی خود کرد و گفت: پیامبر
خدا 6 در آفتاب و باد و گرما رهسپار باشد و «ابو خیثمه » در سای های سرد و خوراکی مهیا و با زنانی
زیبا در مدینه بماند؟! این از انصاف دور است. سپس به زنان خود گفت: به سایبان هیچ کدام از شما وارد
نم یشوم تا خود را به رسول خدا 6 برسانم. برای من توش های فراهم کنید. زنان او توش هاش را آماده
کردند و او سوار شتر خود شد و در جستجوی پیامبر خدا 6 به راه افتاد و ه مچنان در پی وی رفت تا
در تبوک به حضرت رسید.
«ابوخیثمه » در بین راه به «عُمیر بن وَهب جُمَحِی » رسید که او نیز در جستجوی رسول خدا 6
رهسپار بود. در نزدیکی تبوک و رسیدن به پیامبر « ،6 ابوخیثمه » به «عمیر » گفت: مرا نسبت به
رسول خدا 6 گناهی است، از من جدا شو تا نزد وی بروم.
عمیر از او جدا شد و او تنها پیش م یرفت تا به رسول خدا 6 نزدیک شد. مردم گفتند: سوار های از
راه م یرسد، رسول خدا 6 به امید این که او ابوخیثمه باشد، فرمود: «ابوخیثمه باش ». سواره نزدی کتر
رسید و مردم گفتند: ای رسول خدا 6! به خدا قسم او ابوخیثمه است.
1 . همان، ص 516 .

ابوخیثمه شتر خود را خوابانید و نزدیک رسول خدا 6 آمد و سلام کرد. پیامبر خدا 6 به او فرمود:
ابوخیثمه! نزدیک بود هلاک شوی. او داستان خود را به ایشان عرض کرد و حضرت او را تحسین کرد
و برایش دعای خیر فرمود. 1
7. همسفران منافق
درجنگ تبوک تعدادی از منافقین با رسول خدا 6 همسفر بودند. از جمل هی آ نها ودیعة بن ثابت،
جلاس بن سُوید، فَحش بن حُمَیّر اشجعی و ثعلبة بن حاطب بودند که با سخنان کفرآمیز خود، دیگران
را م یآزردند.
وقتی اصحاب رسول خدا 6 در سرزمین «حِجر » از ب یآبی شکایت کردند، حضرت دعا کرد و ابری
پیدا شد و باران بارید، طوری که همه سیراب و شاداب شدند. اصحاب باایمان رسول خدا به مردی که به
نفاق شناخته شده بود، گفتند: با این معجزه دیگر چه جای نفاق و تردید است؟ او گفت: ابری رهگذر بود
که برحسب تصادف این جا بارید.
وقتی دیگر، شتر رسول خدا 6 در بین راه گم شد و اصحاب در جستجوی او بیرون شدند، یکی از
منافقین به نام «زید بن لُصیت » گفت: مگر محمد نم یگوید، پیامبر است و شما را از آسمان خبر م یدهد!
چگونه اکنون نم یداند شترش کجاست؟
رسول خدا 6 در جواب زید فرمود: من پیامبرم و جز آن چه خدا به من تعلیم م یدهد ، چیزی
نم یدانم، اکنون خدا جای شتر را به من گفته است، شتر در فلان دره است و مهارش به درختی گیر کرده
است، بروید و او را بیاورید.
در این هنگام یکی از منافقین به نام «جلاس بن سوید » گفت: به خدا قسم اگر محمد راستگو باشد
ما از خرها بدتریم.
«عمیر بن سعد » که یتیمی ب ینوا بود و مادرش در خان هی جلاس و خودش تحت تکفل او بود، این
سخن ناپسند او را شنید و به او گفت: ای جلاس! من تو را از هم هی مردم بیشتر دوست داشتم و حق
تو بر من از همه بیشتر بود، اما اکنون سخنی گفتی که اگر آن را به دیگران بگویم، رسوا م یشوی و اگر
آن را مخفی بدارم، خودم هلاک م یشوم. آ نگاه عمیر نزد رسول خدا رفت و سخن جلاس را به حضرت
1 . همان، ص 518 .

گفت. وقتی رسول خدا او را خواست و از او بازخواست کرد، گفت: به خدا قسم، من چنین نگفت هام و عمیر
دروغ م یگوید.
عمیر در حالی از پیش رسول خدا 6 برخاست که م یگفت: خدایا! ای گواه بر راستی من، چیزی بر
پیامبر خود نازل فرما.
پس از این جریان این آیه نازل شد: «یحَْلفُِونَ باِلله ما قالوُا وَ لقََدْ قالوُا کَلمَِةَ الکُْفْرِ وَ کَفَرُوا بعَْدَ إسِْلامهِمِْ وَ هَمُّوا
بمِا لمَْ ینَالوُا وَ ما نقََمُوا إلِا أنَْ أغَْناهُمُ الله وَ رَسُولهُُ منِْ فضَْلهِِ فإَنِْ یتَوُبوُا یکَُ خَیْرا لهَُمْ وَ إنِْ یتَوََلوَّْا یعَُذِّبهُْمُ الله عَذابا ألَیما فیِ الدُّنیْا وَ الْآخِرَة وَ ما لهَُمْ فیِ الرْأَْضِ منِْ وَلیٍِّ وَ لا نصَیر؛ 1 به خدا سوگند م یخورند که ]سخن ناروا[ نگفت هاند،
در حالی که قطعا سخن کفر گفته و پس از اسلام آورد نشان کفر ورزیدند، و بر آن چه موفق به انجام
آن نشدند، همت گماشتند، و به عی بجویی برنخاستند مگر بعد آن که خدا و پیامبرش از فضل خود آنان
را ب ینیاز گردانیدند. پس اگر توبه کنند برای آنان بهتر است و اگر روی بتابند، خدا آنان را در دنیا و آخرت
عذابی دردناک م یکند و در روی زمین یار و یاوری نخواهند داشت. »
ه مچنین در تاریخ آمده: در محفلی منافقانه سه نفر از منافقین به نام «ثعلبة بن حاطب » و «ودیعة
بن ثابت » و «جلاس بن سوید » هر کدام سخنانی کفرآمیز گفتند. فحش بن حمیر به آنان گفت: به خدا
قسم راض یام به هر کدام از ما صد تازیانه بزنند، اما در اثر این سخنان شما آی های از قرآن دربار هی ما
نازل نشود.
رسول خدا 6 به اذن الهی از سخنان آنان آگاه شد و ب یدرنگ «عمار بن یاسر » را فرستاد و به او
فرمود: نزد آنان برو و بپرس: چه گفت هاند، و اگر انکار کردند بگو: چرا چنین و چنان گفت هاید؟
عمار نزد آنان رفت و پیام حضرت را به آنان رسانید و هم هی آنان روی به معذر تخواهی آوردند و
«ودیعة بن ثابت » کمربند شتر رسول خدا 6 را گرفته بود و م یگفت: ما سخنی از روی شوخی و
سرگرمی گفتیم، اما خدای تعالی دربار هی ایشان نازل کرد: «یَحْذَرُ المُْنافقُِونَ أَنْ تُنَزَّلَ عَلَیْهِمْ سُورَةٌ تُنَبِّئُهُمْ
بمِا ف ی قُلُوبهِِمْ قُلِ اسْتَهْزِؤُا إنَِّ الله مُخْرِجٌ ما تَحْذَرُونَ * وَ لئَنِْ سَأَلتَْهُمْ لیََقُولنَُّ إنِمَّا کُنَّا نخَُوضُ وَ نلَْعَبُ قُلْ أَ باِلله وَ
آیاتهِِ وَ رَسُولهِِ کُنتُْمْ تسَْتهَْزِؤُنَ * لا تعَْتذَِرُوا قدَْ کَفَرْتمُْ بعَْدَ إیمانکُِمْ إنِْ نعَْفُ عَنْ طائفَِةٍ منِکُْمْ نعَُذِّبْ طائفَِةً بأَِنهَُّمْ کانوُا
مُجْرِمینَ؛ 2 منافقان بیم دارند مبادا سور های دربار هی آنان نازل شود که ایشان را از آن چه در د لهایشان
هست، خبر دهد. بگو: مسخره کنید، ب یتردید خدا آن چه را از آنان م یترسیدید، بر ملا خواهد کرد و اگر
1 . توب ه، آیه 74 .
2 . توبه، آیات 64 تا 66 .

از آنان بپرسی، البته خواهند گفت : ما فقط شوخی و بازی م یکردیم. بگو: آیا خدا و آیات او و پیامبرش
را مسخره م یکردید؟ عذر نیاورید، شما بعد از ایما نتان کافر شدید. اگر از گروهی از شما بگذریم، گروه
دیگر را به جرم آن که تبهکار بودند، عذاب خواهیم کرد. »
8. پیوستن ابوذر غفاری به رزمندگان تبوک
از کسانی که در جنگ تبوک در میان هی راه از حرکت باز ماند و دیرتر به پیامبر خدا 6 ملحق شد،
ابوذر غفاری است. او م یگوید: شتر من بسیار ضعیف بود و نم یتوانست مرا حمل کند. پیش خود گفتم:
چند روزی را به او علف م یدهم تا سر حال شود و بعد خود را به رسول خدا 6 م یرسانم. چند روزی
به او رسیدگی کردم و سپس خارج شدم. وقتی سه منزل را پشت سر گذاشتم و به «ذی المروة » رسیدم،
شتر از حرکت بازماند. در آن جا یک روز صبر کردم تا شتر حال بگیرد، اما دیدم که دیگر قادر به حرکت
نیست. پس اثاثی هام را به دوش گرفتم و به تنهایی در گرمای شدید حرکت کردم. روز به میانه رسید و
تشنگی شدیدی بر من غالب شد. در این حال یکی از لشکریان از دور مرا دید و به رسول خدا 6
گفت: ای پیامبر خدا، آن مرد را م یبینید که به تنهایی و پیاده پیش م یآید؟ رسول خدا 6 فرمود: به
خواست خدا ابوذر باشد!
پس از آن خوب نگاه کردند ، گفتند: ای رسول خدا 6 او ابوذر است. پس از آن که به آ نها نزدیک
شدم، آن حضرت برخاست و گفت: درود بر ابوذر! به تنهایی سفر م یکند و در تنهایی م یمیرد و به تنهایی
مبعوث م یشود. سپس فرمود: ای ابوذر چه خبر؟ من دربار هی شتر خود و علت عقب افتادنم او را مطلع
کردم. آ نگاه حضرت فرمود: ای ابوذر، حال که پیش من بودن برای تو بهتر از باقی ماندن نزد خانواد هات
بوده است، به هر قدم که برداشتی، خداوند گناهی از تو را بخشیده است تا به من رسید های. سپس اثاثی هام
را از پشتم گرفت و ظرف آبی برایم آورد و مرا سیراب کرد.
مغازی واقدی از عبدالله بن مسعود روایت کرده است: هنگامی که ابوذر به ربذه تبعید شد و تنها غلام و
همسرش )به قول قمی در تفسیر خود، دخترش( با او باقی ماندند، ما همراه کاروانی از کوفه برای عمره به
سمت حجاز خارج شده بودیم، ناگهان در کنار هی راه، در ربذه جناز های را دیدیم که نزدیک بود شتران ما
آن را پایمال کنند. در این هنگام غلام او پیش ما آمد و گفت: این ابوذر است، از اصحاب رسول الله است.
ما را در دفن او یاری کنید. من گریستم و گفتم: هر آینه رسول خدا 6 راست گفت که به تو فرمود:
به تنهایی سفر م یکنی و در قربت م یمیری و به تنهایی مبعوث م یشوی! سپس من و همراهانم او را

دفن کردیم و من حدیث رسول خدا 6 دربار هی ابوذر در مسیر تبوک را برای همراهانم روایت کردم.
قمی در تفسی رش این روایت را از قول دختر ابوذر چنین نقل م یکند:
پس از آ نکه عثمان ابوذر را به ربذه تبعید ک رد، او گوسفندانی داشت که خودش و خانواد هاش از این
راه زندگی م یکردند. این حیوا نها مریض شدند و همگی مردند.پس از آن پسر او «ذر » از دنیا رفت و
ابوذر بالای قبرش ایستاد و گفت: خدا تو را رحمت کند ای ذر، تو بسیار خو شاخلاق و نسبت به پدر
و مادرت نیکوکار بودی. در مرگ تو ب یتابی و جزع نم یکنم...، سپس دس تهایش را به دعا بلند کرد و
گفت: پروردگارا! تو حقوقی را بر او نسبت به من واجب کردی... حال من آن حقوق را که بر او نسبت به
من واجب کرده بودی بخشیدم. پس تو نیز حقوقی را که بر او نسبت به خود واجب کرده بودی، ببخش،
زیرا تو سزاوارتر به حق و بخشند هتر از من هستی.
سپس فقر و گرسنگی بر ما چیره شد. به دنبال آن خانواد هاش از دنیا رفت و سه روز م یگذشت که
چیزی نخورده بودیم و چیزی برای خوردن نم ییافتیم. پدرم مقداری رمل را جمع کرد و سرش را بر آن
گذاشت. دیدم که چشمانش خیره مانده و مرگش نزدیک است. گریه کردم و به او گفتم: ای پدر، چگونه
تو را دفن کنم در حالی که تنها هستم؟! گفت: دخترم نترس، عد های از طرف عراق م یآیند که کارهای
مربوط به من را انجام م یدهند، زیرا حبیبم رسول خدا 6 در جنگ تبوک به من خبر داد و فرمود: ای
أبوذر، تو در تنهایی زندگی م یکنی و در غربت م یمیری و به تنهایی مبعوث م یشوی و به تنهایی وارد
بهشت م یشوی و عد های از اهل عراق این توفیق را م ییابند که تو را غسل بدهند و کفن و دفن تو را
به عهده بگیرند.
وقتی مُردم، پارچ های روی صورتم بکش؛ سپس بر راه عراق بنشین. اگر کاروانی در حال گذر بود به
آنان بگو: این جنازه ابوذر، از اصحاب رسول الله 6 است که از دنیا رفته است.
دخترش گفت: هنگامی که لحظات مرگش فرا رسید، شنیدم م یگوید: آفرین بر حبیبی که فقر و نداری
را برای من خواست! هر کس پشیمان شود، رستگار نم یشود! پروردگارا، مرا به مرگی که دوست داری
بمیران، زیرا به حق تو سوگند که من لقای تو را دوست دارم! سپس از دنیا رفت. من پارچ های روی صورت
او کشیدم و سر راه عراق نشستم. پس از مدتی عد های در حال گذر بودند. پیش آ نها رفتم و گفتم: ای
مسلمانان، این ابوذر، از اصحاب رسول الله است که از دنیا رفته است! آ نها پیاده شدند و پیش آمدند و
او را غسل دادند و در میان ایشان ابراهیم بن مالک اشتر نخعی بود که حل های به ارزش چهار هزار درهم
به همراه داشت. ابوذر را در آن حلهّ کفن کرده و دفن کردند و بر او گریستند.
 
گویا آنان آن شب را در کنار قبر ابوذر بیتوته کردند، زیرا دخترش م یگوید: در حالی که من در کنار قبر
پدرم خوابیده بودم، در خواب شنیدم که پدرم در نیمه شب قرآن م یخواند، چنان که در زمان حیاتش هر
شب به عبادت و خواندن قرآن م یپرداخت. به او گفتم: ای پدر، پروردگارت با تو چه کرد؟ گفت: دخترم،
بر پروردگار کریمی وارد شدم که او از من راضی بود و من از او راضی شدم. 1
9. مقدم داشتن حافظ قرآن
واقدی م ینویسد: رسول خدا 6 پس از حرکت از «ثنیة الوداع » پرچ مها و عل مها را برای افراد بست.
پرچم بزرگ را به زبیر و علم بزرگ را به ابوبکر داد. و پرچم أوس را به أسید بن حضیر و پرچم خزرج
را به ابودجانه یا حباب من منذر سپرد. پیامبر خدا 6 دستور داد که هر تیره و طایف های پرچمی داشته
باشند و فرمود که در میان أوس و خزرج، هر کس قرآن بیشتری حفظ است، پرچمدار باشد. پرچم بنی
عمر بن عوف در دست ابوزید قیس بن سکن أوسی و پرچم بنی سلمه در دست معاذ بن جبل بود. رسول
خدا 6 قبل از این که زید بن ثابت بیاید، پرچم بنی مالک بن نجار را به عمارة بن حزم داده بود و پس
از دیدن زید، پرچم را به او داد. عماره عرض کرد: ای رسول خدا 6 آیا از من ناراحت شد های؟ فرمود:
نه، به خدا قسم. اما او بیشتر از تو قرآن حفظ است و قرآن افراد را مقدم م یدارد و شما هم حافظ قرآن
را مقدم بدارید، اگرچه یک برد هی سیاه، دماغ بریده و زشت باشد. 2
10 . رسیدن به تبوک و بازگشت از آن
پیامبر خدا 6 در ماه رجب سال نهم هجری از مدینه به سمت شام خارج شد و در ماه شعبان به
تبوک رسید و بیست روز در تبوک ماند و پس از این که معلوم شد، خبر نزدیک شدن هرقل به حجاز و
فرستادن لشکر به سوی مسلمانان، دروغ و شایعه بوده است، به سمت مدینه برگشت. البته این احتمال
نیز وجود دارد که هرقل پس از آگاهی از عزیمت رسول خدا و یاران او به سمت شام و صلابت و آمادگی
آنان از جنگ با حضرت منصرف شده باشد. نقلی نیز هست که پیامبر در تبوک با یاران مشورت کرد
که قبل از بازگشت به جنگ رومیان بروند، اما اصحاب به خاطر خستگی راه و کمی توشه سفر موافقت
نکردند و پیامبر صلاح را در مراجعت به مدینه دید.
1 . تاریخ تحقیقی اسلام )با کمی تصرف(، ج 4، ص 365 .
2 . همان، ص 364 .

واقدی م ینویسد: هرقل چیزهایی از علائم و صفات پیامبر اکرم 6 را شنیده بود. برای همین مردی
از عر بهای شام را فرستاد تا جستجو کند: آیا او صدقه قبول م یکند؟ و آیا در چشمانش سرخی دیده
م یشود؟ و آیا بین کت فهایش مهر نبوت دیده م یشود؟
آن مرد جستجو کرد و دید حضرت صدقه قبول نم یکند و در چش مهایش سرخی و در بین کت فهایش
مهر نبوت دیده م یشود. او پس از بررسی نزد هرقل )در حمص( برگشت و آن چه را دیده و شنیده بود
برایش نقل کرد. هرقل به قوم خود پیشنهاد کرد که پیامبر را تصدیق کنند، اما آ نها امتناع ورزیدند به
گون های که هرقل ترسید پادشاه یاش را از دست بدهد؛ از این رو او هم از تصدیق پیامبر خودداری ورزید. 1
در این سفر رسول خدا 6 بسیار ش بزند هداری م یکرد و در کنار خیم هاش نماز به جا م یآورد و از
هر فرصتی برای بیان احکام و موعظه اصحاب استفاده م یکرد.
هر جا که حضرت در طول مسیر نماز خواند، مساجدی بنا گردید. این رسم میان مسلمانان بود که برای
تبرک در محل نماز خواندن پیامبر 6 مسجد م یساختند. واقدی از هفده مسجد با اسامی آ نها که نام
مناطق مربوط است، یاد کرده است.
رسول خدا 6 نماز را در تمام راه و در ایام اقامت در تبوک شکسته خواند و به جهت گرمای شدید
نماز ظهر را به تأخیر م یانداخت تا هوا کمی سردتر شود و از آن طرف نماز عصر را کمی زودتر م یخواند.
به این ترتیب نماز ظهر و عصر را که شکسته بود، با هم جمع م یکرد و در یک زمان م یخواند و این کار
را تا بازگشت از سفر تبوک انجام م یداد.
رسول خدا 6 پیش از بازگشت، به بعضی قبایل آن نواحی که عرب مسیحی بودند نامه نوشت و با
آنان معاهداتی را امضا کرد که آنان پذیرفتند به حضرت جزیه بپردازند؛ از جمله پادشاه دومة الجندل که
نصرانی بود به نام اکُیدَر بن عبدالملک که با حضرت صلح کرد و قبول کرد جزیه بپردازد و برخی نقل
کرد هاند، او اسلام را پذیرفت.
11 . توطئه عقبه هنگام بازگشت از تبوک
در مسیر بازگشت از تبوک به مدینه در مکانی به نام «عقبه هرشی »، گردن های میان تبوک و مدینه،
تعدادی از منافقان قصد ترور پیامبر را داشتند. قطب راوندی از امام صادق 7 روایت کرده است: قرآن
1 . همان، ص 378 .
 
کریم سخنان منافقان را افشا م یکرد، تا جایی که آنان به همدیگر گفتند: آیا نم یترسید که قرآن نام شما
را افشا کند و خودتان و فرزندا نتان را تا قیامت رسوا نماید؟ تا مدتی دیگر به گردن هی «فیق » )مشرف بر
دریاچ هی طبریه و نزدیک اردن( م یرسیم. اگر او را از آن گردنه پرت کنیم، نزول وحی قطع و خیال ما
راحت م یشود!
جبرئیل بر رسول خدا 6 نازل شد و گفت: فلانی و فلانی و ... در کمین نشست هاند که شتر را در
راه دره پرت کنند.
برخی از مورخین نیز احتمال داد هاند، این اقدام به خاطر بیان حدیث منزلت از جانب پیامبر 6 در مورد
علی 7 باشد، چرا که آنان با این اعلام حضرت از مطامع مادی و منافع سیاسی آینده خود مأیوس شده بودند.
طبرسی در مجمع البیان روایت کرده: رسول خدا 6 دستور داد در عقبه هم هی لشکر از پایین دره
عبور کنند و خودش از گردن ه عبور کرد و در این حال عمار یاسر و حذیفة بن یمان همراه وی بودند که
یکی افسار ناقه را به دست گرفته بود و دیگری آن را از عقب هی م یکرد. کسانی که درصدد کشتن
پیامبر 6 برآمده بودند، دوازده یا پانزده نفر بودند و از امام باقر 7 روایت شده است: هشت نفر آنان از
قریش و چهار نفر از بادی هنشی نها بودند.
امام باقر 7 فرمود: آنان بین خودشان توطئه کردند تا پیامبر را به قتل برسانند و به همدیگر گفتند: اگر
پیامبر 6 متوجه شد، م یگوییم شوخی و مزاح م یکردیم و اگر متوجه نشد، او را به قتل م یرسانیم! در
هنگام عبور از گردنه، حذیفه مرکب پیامبر خدا 6 را هی م یکرد. وقتی جبرئیل دستور داد تا کسی را
بفرستد که مرکب توطئه گران را دور کند، پیامبر 6 به حذیفه فرمود برود و مرکب توطئ هگران را دور
کند. او رفت و مرک بهای ایشان را هی کرد و آنان را از نزدیک پیامبر 6 دور کرد.
پس از آن که از گردنه پایین رفتند، از حذیفه پرسید: کسی از آنان را شناختی؟ جواب داد: خیر، هیچ
کدام از نشناختم. رسول خدا 6 فرمود: آ نها فلانی و فلانی و ... بودند و تمام ایشان را نام برد. حذیفه
عرض کرد: آیا افرادی را نم یفرستی تا آنان را بکشند؟
حضرت فرمود: دوست ندارم عر بها بگویند، بعد از آن که به کمک اصحابش پیروز شد، کمر به قتل
آنان بسته است.
امام حسن عسکری 7: رسول خدا 6 دستور داد که در نیمه شب حرکت کنند، و دستور داد جارچی
اعلام کند: هیچ کس از حضرت 6 سبقت نگیرد و کسی به او نزدیک نشود تا از عقبه عبور کند. سپس

به حذیفه دستور داد که بالای گردنه بنشیند و ببیند چه کسی از آن عبور م یکند تا به اطلاع حضرت برساند.
حذیفه عرض کرد: ای رسول خدا، من شرارت را در صورت فرماندهان لشکر تو م یبینم! م یترسم اگر
در بالای گردنه بنشینیم، یکی از آنان مرا ببیند و مرا به قتل برساند!
حضرت فرمود: وقتی بالای گردنه رسیدی، زیر صخر های که آن جا هست برو، تا کسی تو را نبیند.
حذیفه چنین کرد و پس از مدتی دید آ نها سوار بر شتران خود آمدند و به یکدیگر م یگفتند: هر کس را
در این جا یافتید، بکشید تا به محمد اطلاع ندهد، زیرا در این صورت توطئه ما نقش بر آب خواهد شد.
سپس متفرق شدند. بعضی از کوه بالا رفتند و بعضی در راست و چپ مسیر پنهان شدند و به همدیگر
م یگفتند: آیا نم یبینید که خود بزرگی و تکبر محمد، چگونه او را مغرور کرده است، که مردم را از عبور
از بالای گردنه منع کرد و بدین ترتیب خودش تنها ماند تا ما بتوانیم نقشه خود را اجرا کنیم، در حالی که
یارانش از او دور هستند؟!
پس از این که این عده در جاهای خود در گردنه مستقر شدند، حذیفه پیش رسول خدا 6 رفت و از
آن چه دیده و شنیده بود، او را خبر کرد. پیامبر خدا 6 پرسید: آیا آ نها را شناختی؟ عرض کرد: آنان
صور تهای خود را پوشانده بودند، اما بیشتر آنان را از روی شترهایشان شناختم. آ نها پس آن که گردنه
را گشتند و کسی را نیافتند، صور تهایشان را باز کردند و همه را شناختم که فلانی و فلانی و... بودند.
رسول خدا 6 فرمود: ای حذیفه، وقتی که خدا با محمد 6 است و او را حفاظت م یکند، ای نها
و تمام خلایق نم یتوانند آسیبی به او برسانند. همانا خداوند خواسته خودش را حاکم خواهد کرد، گرچه
کافران کراهت داشته باشند.
سپس فرمود: ای حذیفه، تو و عمار و سلمان برخیزید و با توکل بر خدا مرا همراهی کنید. پس از
آن که از قسمت سخت گردنه عبور کردیم، به مردم اجازه دهید که دنبال ما بیایند. پیامبر خدا 6 از
گردنه بالا رفت و حذیفه و سلمان همراهش بودند، یکی افسار شتر را گرفته بود و دیگری شتر را از عقب
هی م یکرد و عمار در کنار شتر حرکت م یکرد. منافقان سوار بر شترهای خود بودند و در اطراف گردنه
پخش شده بودند. آ نهایی که بالای گردنه بودند، مقداری سن گریزه در ظرفی ریختند و آن را در مسیر
شتر پیامبر هل دادند تا شتر حضرت رم کند و او را از جایی که انسان م یترسید به پایین دره نگاه کند،
به پایین پرت کند! اما این ظرف پرسروصدا وقتی به شتر رسول خدا 6 نزدیک شد، از مسیر منحرف
شد و شتر حضرت بدون آسیب از گردنه گذشت. با آن که ظر فهای متعددی هل داده شد، اما گویا شتر
حضرت آ نها را نم یدید و صدای آ نها را احساس نم یکرد و از سروصدای آ نها رم نکرد.

سپس رسول خدا 6 به عمار فرمود: بالای گردنه برو و با عصبانیت بر صورت مرک بهای آنان بزن
و آ نها را از آن رم بده. عمار دستور را اجرا کرد. آ نها فرار کردند و در این حال بعضی از آ نها افتادند و
دست و پای بعضی از آنان زخمی شد یا شکست.
واقدی م ینویسد: پس از عبور پیامبر خدا 6 از گردنه، هنگام صبح اسید بن حضیر اوسی نزد حضرت
آمد و گفت: ای پیامبر خدا 6 چه چیز باعث شد که دیشب از پایین دره که راح تتر بود، عبور نکنی؟
فرمود: ای ابویحیی، آیا م یدانی منافقان دیشب چه نقش های داشتند و چه کردند؟ آ نها به یکدیگر گفتند:
در تاریکی شب او را تعقیب م یکنیم و بالای گردنه افسار شترش را قطع م یکنیم و آن را رم م یدهیم
تا او را به پایین دره پرت کند.
اسید عرض کرد: همه مردم از گردنه گذشت هاند و در جایی جمع شد هاند، اگر دوست دارید اسم آنان را
بگویید تا در ک مترین مدت، سرهایشان را برای شما بیاورم! اگر به رئیس خزرج، سعد بن عباده دستور
دهید، هر منافقی از این عده را که در قبیل هاش باشد، به قتل م یرساند و به رؤسای هر تیره و طائفه
دستور دهید تا منافقی را که از ایشان بوده بکشد... مگر چنین افرادی رها م یشوند؟ تا کی با آ نها مدارا
م یکنیم؟ امروز که اسلام به قدرت و ثبات رسیده است، احتیاج ندارد که چیزی از ای نها را باقی بگذارد.
رسول خدا 6 به اسید فرمود: کراهت دارم مردم بگویند: پس از پایان جنگ بین محمد و مشرکین،
او دست به کشتار اصحاب خود زده است. اسید عرض کرد: ای رسول خدا، اینان که از اصحاب شما
نیستند. حضرت فرمود: آیا شهادت به لا إله الا الله نم یدهند؟ عرض کرد: چرا، ولی شهادت آ نها قبول
نیست. فرمود: آیا در ظاهر نم یگویند، من رسول خدا هستم؟ عرض کرد: چرا، ولی شهادت آ نها قبول
نیست. حضرت فرمود: من از کشتن آ نها نهی شد هام. 1
12 . ماجرای مسجد ضرار
زمانی که «مسجد قبا » به دست اصحاب رسول خدا 6 و «بنی عمرو بن عوف » ساخته شد و
پیامبر 6 هر از چندی در آن نماز م یگذارد، بنی غنم بن عوف نیز از روی نفاق و حسادت مسجدی
در کنار مسجد قبا ساختند و از آن حضرت خواستند تا در آن نماز بخواند. آنان از ساختن این مسجد
منظوری جز ایجاد اختلاف و کارشکنی و زیان رساندن به مسلمانان نداشتند. وقتی رسول خدا 6
آماده حرکت به سوی تبوک بود، آنان نزد حضرت آمدند و گفتند ای رسول خدا 6 ما به نمایندگی
1 . همان، ص 392 .

از دیگر همکاران خود نزد تو آمد هایم تا تشریف آوری و در مسجدی که به خاطر رنجوران و نیازمندان
و ش بهای بارانی و ش بهای زمستان بنا کرد هایم، نماز بخوانی. پیامبر در پاس خشان گفت: اکنون قصد
سفر دارم و به تهیه مقدمات آن مشغول هستم، اگر خدا بخواهد پس از بازگشت خواهم آمد و در مسجد
شما نماز خواهم خواند.
در بازگشت از تبوک وقتی پیامبر خدا 6 به منزل «ذی أوان » رسید، خداوند این آیات را بر او نازل
کرد و آن مسجد را ضرار نامید و پیامبر خود را از نماز خواندن در آن نهی کرد: «وَ الذَّینَ اتخََّذُوا مَسْجِدا ضِراراً وَ کُفْراً وَ تَفْریقاً بَیْنَ الْمُؤْمِنینَ وَ إِرْصاداً لِمَنْ حارَبَ اللهَ وَ رَسُولَهُ مِنْ قَبْلُ وَ لَیَحْلِفُنَّ إِنْ أَرَدْنا إِلاَّ الْحُسْن ى وَ اللهُ
یشَْهَدُ إنِهَُّمْ لکَاذِبوُنَ * لا تقَُمْ فیهِ أبَدَا لمََسْجِدٌ أُسِّسَ عَلىَ التقَّْو ى منِْ أوََّلِ یوَْمٍ أحََقُّ أنَْ تقَُومَ فیهِ فیهِ رِجالٌ یُحِبوُّنَ أنَْ
یَتَطَهَّرُوا وَ الله یُحِبُّ المُْطَّهِّرینَ * أ فَمَنْ أسََّسَ بنُْیانهَُ عَل ى تقَْو ى منَِ الله وَ رِضْوانٍ خَیْرٌ أمَْ مَنْ أسََّسَ بنُْیانهَُ عَل ى شَفا
جُرُفٍ هارٍ فَانهْارَ بهِِ ف ی نارِ جَهَنَّمَ وَ الله لا یَهْدِی القَْوْمَ الظَّالمِینَ * لا یَزالُ بنُْیانهُُمُ الذَّی بنََوْا ریبَةً ف ی قُلُوبهِِمْ إلِا أَنْ
تقَطََّعَ قلُوُبهُُمْ وَ الله عَلیمٌ حَکیم؛ 1 و آ نهایی که مسجدی اختیار کردند که مای هی زیان و کفر و پراکندگی میان
مؤمنان است و کمی نگاهی است برای کسی که پیش از این با خدا و پیامبر او به جنگ برخاسته بود و سخت
سوگند یاد م یکنند که قصدی جز نیکی نداشتیم، ولی خدا گواهی م یدهد که آنان قطعاً دروغگو هستند.
هرگز در آن جا نایست، چرا که مسجدی که از روز نخست برپای هی تقوا بنا شده، سزاوارتر است که
در آن ]به نماز[ بایستی و در آن مردان یاند که دوست دارند پاک سازند، ولی خدا کسانی را که خواهان
پاکی هستند، دوست دارد.
آیا کسی که بنیاد ]کار[ خود را به پای هی تقوا و خشنودی خدا نهاده، بهتر است یا کسی که بنای خود را
بر لب پرتگاهی مشرف به سقوط پ یریزی کرده و با آن در آتش دوزخ فرو م یافتد؟ و خدا گروه بیدادگران
را هدایت نم یکند. همواره آن ساختمانی که بنا کرد هاند، در د لهایشان مای هی شک و نفاق است، تا آن
که د لهایشان پاره پاره م یشود، و خدا دانای سنجیده کار است. »
وقتی رسول خدا 6 به وسیله وحی الهی از قصد بانیان مسجد باخبر شد، ب یدرنگ «مالک بن
دُخشُم » و «معن بن عَدّی » و «عاصم بن عَدّی » را خواست و فرمود: بروید و این مسجد را که ستمکاران
ساخت هاند، از بیخ و بن بکنید و آن را بسوزانید. 2
از این رویداد استفاده م یشود که گاهی اهداف نفسانی و شیطانی در قالب کاری مذهبی و دینی انجام
1 . توبه، آیات 107 تا 110 .
2 . تاریخ پیامبر اسلام، ص 524 و تاریخ سیاسی اسلام، ص 650 .
 
م یشود و به اسم خدا و دین او مسجدی و ... ساخته م یشود؛ اما در واقع هدف سازندگان آن ترویج باطل
و به هم زدن اتحاد و کارشکنی جامعه اسلامی است. ادعای اینان ساختن بنایی بر اساس خدمت و نیکی
است، اما به علت پاک نبودن نیّتشان و نداشتن تقوی و در نظر نگرفتن رضایت الهی، گرفتار دنبال هروی
از اهداف شخصی و تمایلات گر وهی و فرق های شد هاند که تأثیر و عاقبتی جز همانند مسجد ضرار ندارند.
13 . سه متخلف خوش عاقبت
وقتی رسول خدا 6 وارد مدینه شد، حسن و حسین 8 به استقبال حضرت آمدند. او آ نها را در
بغل گرفت و بر فاطمه 3 و علی 7 وارد شد و بعد وارد منزل خود شد و پس از خروج از منزل، او به
مسجد رفت و دو رکعت نماز تحیت به جای آورد و سپس در مسجد نشست تا مردم از او دیدار کنند. او
هرگاه از سفر برم یگشت، همین کار را م یکرد. در این جنگ هشتاد و چند نفر شرکت نکرده بودند. آنان
نزد حضرت م یآمدند و عذرخواهی کرده و قسم م یخوردند که عذری داشت هاند.
پیامبر اکرم 6 نیت قلبی ایشان را به خدا حواله م یکرد و ایمان و عذرخواهی ایشان را م یپذیرفت
و برایشان طلب استغفار م یکرد.
با وجود تخلف بیش از هشتاد نفر در این جهاد و قبول عذر آنان توسط رسول خدا 6 در این میان به
سه نفر از بازماندگان جنگ تبوک روی خوش نشان نداد و سلام آنان را ب یجواب گذاشت. مسلمانان نیز به
تبعیت از پیامبر جواب سلام آنان را ندادند و با رسیدن این مطلب به گوش خانواد هها، آنان نیز از سخن گفتن
با ایشان پرهیز کردند و نزد پیامبر 6 رفتند و عرض کردند: گویا شما از همسران ما خشمگین هستی؟ آیا
ما نیز از آ نها کنار هگیری کنیم؟ پیامبر 6 فرمود: از آ نها کنار هگیری نکنید، ولی با شما نزدیکی نکنند. 1
آنان چه کسانی بودند؟ چه طور سزاوار این برخورد سنگین شدند؛ در حالی که پیامبر با اعراب بهان هجو
و منافقان دو رو چنین نکرد و به راحتی عذرشان را پذیرفت و آنان را به خاطر نیّاتشان به خدا واگذار کرد.
آنان سه نفر به نام «کعب بن مالک، مُرارة بن ربیع و هلال بن امیّة واقفی » بودند؛ از مردان با ایمان و
بدون هیچ شک و نفاق که بدون داشتن عذر و بهان های از توفیق همراهی با رسول خدا 6 باز ماندند
و به انتظار بازگشت پیامبر 6 در مدینه ماندند و کاری مانند کار منافقان مدینه و بادی هنشینان اطراف
مدینه مرتکب شدند.
1 . تاریخ تحقیقی اسلام، ج 4، ص 399 .

آنان به خاطر دریغ داشتن جان خود از رسول خدا و ترجیح دادن آسودگی بر رنج و مشقت و جهاد در
راه خدا مورد نکوهش خدای متعالی قرار گرفتند؛ هر چند به تصریح آیه قرآن، خدا توبه آنان را پذیرفت.
«وَ عَلىَ الثلَّاثةَِ الذَّینَ خُلِّفُوا حَتىَّ إذِا ضاقَتْ عَلیَْهِمُ الْأَرْضُ بمِا رَحُبَتْ وَ ضاقَتْ عَلیَْهِمْ أنَفُْسُهُمْ وَ ظَنُّوا أنَْ لا مَلْجَأَ منَِ
الله إلِا إلِیَْهِ ثمَُّ تابَ عَلیَْهمِْ لیَِتوُبوُا إنَِّ الله هُوَ التوََّّابُ الرَّحی م؛ 1 و بر آن سه تن که بر جای مانده بودند تا آن جا که
زمین با هم هی فراخ یاش بر آنان تنگ گردید، و از خود به تنگ آمدند و دانستند که پناهی از خدا جز به
سوی او نیست؛ پس خدا به آنان توفیق توبه داد، تا توبه کنند. ب یتردید خدا همان توب هپذیر مهربان است. »
سرّ این سخ تگیری در این بود که خدا خوش نداشت که از این سه نفر مؤمن با اخلاص، کاری شبیه
کار منافقان سر زند و آنان در عمل همراه و هم رفتار کسانی شوند که خداوند از آنان بیزار است.
یکی از این سه نفر کعب بن مالک شاعر رسول خداست. او خود داستان تخلف از پیامبر و مشکلات
پس از آن و تأدیب حضرت و قبول توب هاش را چنین تعریف م یکند:
من هیچ گاه از شرکت در جنگ همراه رسول خدا 6 دریغ نداشتم. پیش از آن روز هرگز نشده بود
که من دو شترِ سواری داشته باشم، اما آن روز من دو شترِ سواری داشتم.
وقتی رسول خدا 6 رهسپار تبوک شد که میو هها و سای هها دلپذیر بود. من هم بامداد از خانه بیرون
آمدم تا خود ر ا آماده سفر کنم، اما ب ی آنکه کاری انجام دهم به خانه برگشتم و با خود گفتم: هنوز م یتوانم
آنان را همراهی کنم، آنان راهی شدند و من با خود گفتم: یکی دو روز بعد آماده م یشوم و خود را م یرسانم.
روز بعد نیز از خانه بیرون آمدم تا خود را آماده کرده و حرکت کنم، اما بدون انجام کاری به خانه
برگشتم، و فردایش نیز چنین گذشت و وضع من چنین بود تا لشکر اسلام به شتاب پیش رفت و من
هر چه خواستم به هر وضعی شده حرکت کنم و خود را به آنان برسانم، نشد و از آن توفیق باز ماندم.
پس از رفتن رسول خدا 6 هرگاه از خانه بیرون م یرفتم و در میان مردم م یگشتم، از این که جز
منافقی بدنام، یا ناتوانی معذور، کسی را نم یدیدم افسرده خاطر م یشدم.
چون خبر یافتم حضرت به مدینه باز م یگردد، اندوه من تازه شد، و در فکر بهان هجویی و دروغ گفتن
افتادم. با خود گفتم: با خشم رسول خدا 6 چه خواهم کرد؟ چون شنیدم ورود پیامبر نزدیک است،
اندیش هی باطل از من دور شد و دانستم هرگز با درو غپردازی از خشم او رها نخواهم شد و تصمیم بر
راستگویی نزد وی گرفتم.
1 . توبه، آیه 118 .
 
رسول خدا 6 از راه رسید و به عادت خویش ابتدا به مسجد رفت و دو رکعت نماز خواند و بعد برای
ملاقات با مردم نشست. بازماندگان از جهاد که بیش از هشتاد نفر بودند، شرفیاب شدند و نزد حضرت
به عذرخواهی و قسم خوردن پرداختند. حضرت نیز اظهارات آنان را م یپذیرفت و با آنان بیعت م یکرد و
برایشان از خدا مغفرت م یخواست و باطنشان را به خدا واگذار م یکرد.
من هم شرفیاب شدم، چون سلام کردم حضرت تبسمی کرد که نشانی از خشم داشت. سپس گفت:
پیش بیا، جلو رفتم و در پیش روی او نشستم. آن گاه به من گفت: چرا عقب ماندی؟ مگر شترِ سواری
خود را نخریده بودی؟ گفتم: چرا. به خدا قسم ای رسول خدا! اگر نزد کسی دیگر جز شما بودم با
معذر تخواهی، خود را از خشم او در امان م یداشتم، اما اکنون یقین دارم که اگر امروز با سخن دروغ شما
را از خود خوشنود سازم، به زودی خدا از راه وحی تو را به من خشمگین خواهد ساخت؛ اما اگر راست
بگویم و شما از آن در خشم شوی، امید دارم خدا به خاطر آن راستگویی از من بگذرد. به خدا قسم عذری
نداشتم و هرگز نیرومندتر و توا نگرتر از آن روز که تو را همراهی نکردم، نبودم.
رسول خدا 6 فرمود: راست گفتی، برخیز تا خدا دربار هات چه فرماید.
برخاستم و رفتم و مردانی از بنی سلمه به دنبال من آمدند و گفتند: به خدا قسم پیش از این از تو گناهی
ندید هایم، اما امروز تو را درمانده یافتیم، چرا تو همانند دیگران نزد رسول خدا 6 عذر نیاوردی تا برای
تو هم استغفار کند و گناه تو نیز آمرزیده شود؟ آن قدر اصرار کردند که خواستم برگردم و آن چه نزد
رسول خدا 6 گفته بودم، تکذیب کنم؛ اما از آنان پرسیدم که: آیا شخص دیگری نیز مانند من گرفتار
شده است؟ گفتند: آری دو نفر دیگر مانند تو اعتراف کردند و همان پاسخی را که رسول خدا 6 به تو
گفت، شنیدند. گفتم: آن دو کیستند؟ گفتند: مُرارة بن ربیع و هِلال بن امَُیّه، آنان دو مردشایسته از اهل
بدر بودند که شایستگی پیروی را داشتند و با شنیدن نام آن دو از تردید بیرون آمدم.
پیامبر خدا 6 از میان هم هی کسانی که همراه او نرفته بودند، تنها مسلمانان را از سخن گفتن با ما
نهی کرد و ناچار ما از مردم کناره گرفتیم و آ نها نیز از ما فرار م یکردند. کار ما به آن جا رسید که دیگر
من خود را نم یشناختم و زمین در نظرم ناآشنا و غیر از آن زمینی بود که م یشناختم، و پنجاه روز وضع
ما به این ترتیب گذشت.
مراره و هلال بیچاره خان هنشین شدند و کارشان گریه شده بود؛ اما من جوا نتر و شکیباتر بودم، از خانه
بیرون م یرفتم و در نماز جماعت شرکت م یکردم اما هیچ کس با من صحبت نم یکرد.

بارها نزد رسول خدا 6 رفتم و به او سلام کردم، اما او هرگاه متوجه من م یشد، از من رو یگردان
م یشد. از ب یمهری مردم به ستوه آمدم. به باغ پسر عمویم رفتم که او را از هر کسی بیشتر دوست داشتم
و بر او سلام کردم، اما او جواب سلام مرا نداد. او را به خدا قسم دادم که خدا و رسولش را دوست دارم،
اما او جوابم را نداد. پس از سه بار که او را چنین قسم دادم، گفت: خدا و رسولش بهتر م یدانند. اشک من
فرو ریخت و از راهی که آمده بودم، برگشتم. 1
وقتی کعب و دو رفیقش وضع را چنین دیدند، گفتند: چه فایده که در مدینه بمانیم، در حالی که رسول
خدا 6 و مسلمانان و حتی خانواد همان با ما صحبت نم یکنند؟ بیایید به این کو هها برویم و همان جا
بمانیم تا خدا توبه ما را بپذیرد و یا همان جا بمیریم! آ نها به کوه ذناب و در نقلی کوه سلع رفتند و با
بر گهای درخت خرما سای هبانی ساختند و روزها روزه م یگرفتند و خانواد ههایشان غذا م یآوردند و در
گوش های م یگذاشتند و بدون این که با آ نها صحبت کنند، برم یگشتند.
آنان پنجاه روز را چنین گذراندند و شب و روز گریه م یکردند و از خدا م یخواستند آ نها را ببخشد.
چون مدت اقامت آ نها در کوه طولانی شد، کعب به همراهانش گفت: ای رفقا، خدا و رسولش و خانواده
ما از ما خشمگین هستند و با ما صحبت نم یکنند، حال چرا ما از دست همدیگر آزرده نباشیم؟ پس قسم
خوردند که با یکدیگر تا دم مرگ صحبت نکنند. شبانه از هم جدا شدند و سه روز به این حالت گذشت
و هر کدام در گوش های از کوه اعتکاف کرده و همدیگر را نم یدیدند و با هم صحبت نم یکردند. در شب
سوم رسول خدا 6 در خانه امُّ سلمه بود که خدا توبه آنان را پذیرفت و آیه «لقد تاب الله... » نازل گردید.
مسلمانان پس از فرا رسیدن صبح، نزد آنان رفته و بشارت بخشش آنان را دادند.
کعب م یگوید: وقتی رسول خدا 6 به چیزی بشارت داده م یشد و خوشحال م یگشت، صورتش
همانند پاره ماه م یدرخشید. وقتی به مسجد وارد شدم و حضرت مرا دید، در حالی که صورتش از
خوشحالی م یدرخشید، با دیدن من فرمود: تو را به خیر و سعادت مژده م یدهم. امروز همانند روزی است
که از مادر زاییده شده بودی. عرض کردم: ای رسول خدا! آیا این بشارت را از پیش خودتان م یفرمایید
یا از سوی خدا؟ فرمود: از سوی خداست. 2
پس از آن خدمت رسول خدا 6 عرض کردم: کمال توبه من در این است که از دارایی خود بگذرم و
آن را در راه خدا و رسولش انفاق کنم. حضرت فرمود: قسمتی از دارایی خود را نگه دار، برای تو بهتر است.
1 . تاریخ پیامبر اسلام، ص 528 .
2 . تاریخ تحقیقی اسلام، ج 4، ص 399 .
 
گفتم: سهم خیبر خود را نگه م یدارم و بعد به ایشان گفتم: خدا به برکت راستگویی مرا نجات داد، به
شکرانه آن تا زند هام دروغ نخواهم گفت.
به خدا قسم، از روزی که آن سخن را نزد رسول خدا گفتم، احدی از مسلمانان را نم یشناسم که در
راستگویی بهتر از من از عهد هی امتحان الهی بیرون آمده باشد. از آن روز تا حال عمدا دروغی نگفت هام
و امیدوارم خدا در آینده نیز مرا حفظ کند. 1
هر چند خدای تعالی درباره این سه نفر آیه گفته شده را نازل کرد و توبه آنان را پذیرفت، اما دربار هی
دروغگویان که نزد رسول خدا بهان هجویی کردند و دروغ گفتند و به ظاهر آسوده شدند، این دو آیه را
نازل کرد: «سَیَحْلفُِونَ باِلله لکَُمْ إذَِا انقَْلبَْتُمْ إلِیَْهِمْ لتُِعْرِضُوا عَنْهُمْ فَأَعْرِضُوا عَنْهُمْ إنِهَُّمْ رِجْسٌ وَ مَأْواهُمْ جَهَنمَُّ جَزاءً بمِا
کانوُا یکَْسِبوُنَ * یحَْلفُِونَ لکَُمْ لتِرَْضَوْا عَنهُْمْ فإَنِْ ترَْضَوْا عَنهُْمْ فإَنَِّ الله لا یرَْض ى عَنِ القَْوْمِ الفْاسِقین؛ 2 وقتی به سوی
آنان بازگشتید، برای شما به خدا سوگند م یخورند تا از آنان صرف نظر کنید، پس از آنان روی برتابید،
چرا که آنان پلیدند و به سزای آن چه به دست آورد هاند، جایگا هشان جهنم است. برای شما سوگند یاد
م یکنند تا از آنان خشنود گردید، پس اگر شما هم از آنان خشنود شوید، قطعا خدا از گروه فاسقان خشنود
نخواهد شد. »