نمایش صفحات


ب: خاموش کردن آشو بها
وقتی مأمون از درگیری و نزاع با برادرش امین فراغت یافت و بر امر خلافت استقرار پیدا کرد، حکومت
عراق را به حسن بن سهل سپرد و خود در شهر مرو اقامت کرد، ولی جهان اسلام آبستن آشوب و فتنه
بود؛ در اطراف مملکت حجاز و یمن آشو بها زیاد شده بود و بعضی از سادات با توجه به ضعیف شدن
حکومت مرکزی به علت نزاع امین و مأمون به طمع دس تیابی به خلافت پرچم مخالفت افراشتند و از
هر سو حرکت و آشوبی را برپا م یساختند.
چون این اخبار در مرو به گوش مأمون رسید، با فضل بن سهل، ذوالریاستین )وزیر و مشاور خود( مشورت
کرد و پس از اندیشه و تدبیر بسیار، نظر مأمون بر این قرار گرفت که امام رضا 7 را از مدینه به سمت مرو
بیاورد و او را ول یعهد خود گرداند تا سادات دیگر اطاعت او را بپذیرند و دست از درگیری و نزاع بردارند.
پس رجاء بن ضحّاک را با بعضی از خواص خود به سوی مدینه و به خدمت حضرت فرستاد تا حضرت را
به سفر به خراسان ترغیب کنند. آنان خدمت امام رضا 7 رسیدند و حضرت ابتدا از قبول خواسته آنان امتناع
بسیار کرد، اما چون اصرار بیش از حد آنان را دید بدون میل و اختیار خود، به رفتن آن سفر گردن نهاد. 1
2. جریان ولای تعهدی
اعتقاد به عصمت امامان: و این که آنان کاری بدون خواست و فرمان الهی انجام نم یدهند و از
هرگونه هوی و هوس شخصی و نفسانی مبّرا هستند، ما را به این اطمینان م یرساند که حرکت امام
رضا 7 به سوی خراسان و قبول ولای تعهدی مأمون، هرگز به خاطر روی آوردن به دنیا یا طمع به
خلافت نبوده است و فقط انجام یک تکلیف الهی بوده است که تقدیر خداوند بدان تعلق گرفته است.
خود امام رضا 7 از ابتدای امر بارها به این نکته اشاره کردند که این پیشنهاد فرجامی ندارد و نه مأمون
در این دعوت خود صادق و خیرخواه است و نه حضرت چشم طمع به این پیشنهاد دارد، بلکه قبول این
درخواست و گردن نهادن به این سفر از بزر گترین آزمو نهای الهی بوده است که با وجود حرف و حدیث
فراوان پیرامون این پیشنهاد و طعن و سرزنش بعضی از شیعیان به حضرت، ایشان رضایت به قضای الهی
داد و با وجود محنت و سخت یهای فراوان از زیربار تکلیف الهی شانه خالی نکرد.
شیخ صدوق از محوّل سجستانی روایت کرده: وقتی مأمون، امام رضا 7 را به خراسان طلب کرد،
1 . منتهی الآمال، ج 2، ص 282 .

حضرت برای وداع با قبر پیغمبر اکرم 6 داخل مسجد شد و چند بار با قبر حضرت وداع م یکرد و بیرون
م یآمد و دوباره نزد قبر برم یگشت، و هر دفعه صدای مبارکش به گریه بلند بود. من نزدیک حضرت
رفتم و به ایشان سلام کردم، حضرت جواب مرا داد. من سفر حضرت را تبریک گفتم، حضرت فرمود:
مرا زیارت کن، همانا من از کنار جدم بیرون م یروم و در غربت م یمیرم و در کنار هارون دفن م یشوم.
همچنین وقتی حضرت م یخواست از مدینه به سوی خراسان حرکت کند، خانواده خود را جمع کرد و
به آنان امر کرد بر او گریه کنند و به آنان گفت: من هرگز نزد خانواده خود برنم یگردم. 1
وقتی امام رضا 7 وارد مرو شد، مأمون از حضرت تکریم تمام کرد و خواص دوستان و اصحاب خود
را جمع کرد و گفت: ای مردم! من در آل عباس و آل علی 7 تأمل کردم و هیچ یک را سزاوارتر به امر
خلافت از علی بن موسی ندیدم؛ پس رو به امام رضا 7 کرد و گفت: اراده کردم که خود را از خلافت
برکنار کرده و آن را به تو واگذار کنم.
حضرت فرمود: اگر خلافت را خدا برای تو قرار داده است، جایز نیست تو آن را به دیگری ببخشی و خود
را از آن عزل کنی و اگر خلافت از تو نیست، تو چنین اختیاری نداری که آن را به دیگری واگذار کنی.
مأمون گفت: البته لازم است که قبول کنی.
حضرت فرمود: من به رضایت و اختیار خود هرگز قبول نخواهم کرد.
تا دو ماه این سخن در میان بود و هر چه مأمون اصرار م یکرد، حضرت چون غرض او را م یدانست،
امتناع م یکرد. وقتی مأمون از قبول خلافت حضرت، مأیوس شد، گفت: حال که خلافت را قبول
نم یکنی، پس ولای تعهدی مرا قبول کن که بعد از من خلافت برای تو باشد.
حضرت در جواب فرمود: پدران بزرگوار من مرا از رسول خدا 6 خبر داد هاند که من پیش از تو از
دنیا م یروم و مرا به زهر شهید خواهند کرد، و بر من ملائکه آسمان و فرشتگان زمین گریه خواهند کرد
و من در زمین غربت و در کنار هارون الرشید دفن خواهم شد.
مأمون از شنیدن سخن گریان شد و گفت: من تا زند هام چه کسی م یتواند تو را بکشد یا بدی به تو
برساند؟! حضرت فرمود: اگر بخواهم م یتوانم بگویم چه کسی مرا م یکشد.
مأمون گفت: غرض تو از این سخنان آن است که ولای تعهدی مرا قبول نکنی، تا مردم بگویند تو
دنیا را ترک کرد های.
1 . همان، ص 283 .
‚
حضرت فرمود: به خدا سوگند! از روزی که خدا مرا آفرید، تاکنون دروغ نگفت هام و به خاطر دنیا، ترک
دنیا نکرد هام و من قصد تو را م یدانم.
گفت: قصد من چیست؟
حضرت فرمود: قصد تو آن است که مردم بگویند: علی بن موسی الرضا دنیا را ترک نکرده بود، بلکه
دنیا او را ترک کرده بود. حال که دنیا برای او فراهم شد به طمع خلافت، ولای تعهدی را قبول کرد.
مأمون خشمگین شد و گفت: پیوسته در برابر من سخنان ناگواری م یگویی و از قهر و قدرت من ایمن
شد های. به خدا سوگند اگر ولای تعهدی مرا قبول نکنی، گردنت را بزنم.
حضرت فرمود: خدای تعالی فرمان نداده است که من خود را به هلاکت بیندازم، حال که تو اجبار
م یکنی، قبول م یکنم به شرط آن که کسی را نصب و عزل نکنم، و رسم و سنتی را بر هم نزنم و امر
جدید را پدید نیاورم، و از دور بر بساط خلافت نگاه کنم.
مأمون به این شرایط راضی شد. پس حضرت دست به سوی آسمان برد و گفت: خدایا تو م یدانی که
مرا به این کار وادار کردند و من از روی اکراه آن را قبول کردم، پس مرا مؤاخذه نکن؛ چنان چه دو بنده
و دو پیامبرت یوسف و دانیال را هنگام قبول ولایت از جانب پادشاهان زمان خود مؤاخذه نکردی. خدایا
جز عهد تو، عهدی نیست و جز ولایت از جانب تو، ولایت حقیقی نیست. پس توفیق ده مرا که دین تو
را برپا دارم و سنت پیامبر تو را زنده سازم، زیرا تو مولایی نیکو و یاوری خوب هستی.
پس روز بعد که روز ششم ماه مبارک رمضان بود مأمون مجلس بزرگی ترتیب داد و امام رضا 7
را کنار خود نشاند و جمیع بزرگان، اشراف، سادات و علما را جمع کرد و امر کرد اول پسرش عباس با
حضرت بیعت کند و بعد سایر مردم بیعت کردند. 1
3. برکات ولای تعهدی و سفر امام رضا 7 به خراسان
الف: ارتباط با شیعیان و تقویت فکری آنان
پس از اختناق شدید دوران هارون الرشید و حبس طولانی امام موسی کاظم 7 دست شیعیان به طور
علنی و رسمی از دامن اه لبیت: کوتاه شد و مدرسه علم و دانش که امام باقر و امام صادق 8 افتتاح
1 . همان، ص 289 .

کرده بودند و نور دانش آن به تمام جهان اسلام تابش م یکرد، به علت فشار حکومت وقت تعطیل گردید.
اگر فشار و اختناق بیشتر ادامه پیدا م یکرد و علوم آل محمد: هم چنان از دسترس دوس تداران آنان
دور م یشد، شاید همین میراثی که از آنان به صورت نقل روایت و تألیف کتاب به ما رسیده است، ادامه
نم ییافت و دست راویان حدیث و بزرگان تشیع به کلی از معارف اه لبیت: تهی م یگردید. وجود یک
آزادی ظاهری بعد از آن همه فشار و سخ تگیری، جان تازه به کالبد بزرگان شیعه دمید و آنان را با افکار
صحیح و مبانی استوار دینی سیراب گردانید.
ولای تعهدی امام رضا 7 و گرایش ظاهری مأمون به خاندان پیامبر 6 این فرصت را به دانشمندان
و راویان شیعه داد تا راح تتر با حضرت در ارتباط باشند و از سوی دیگر علوم و فضائل اه لبیت: را
نشر داده و به دیگران برسانند.
در آن زمان نشر علوم و احادیث اه لبیت: رونق دوباره گرفت و نقل فضائل و سجایای اخلاقی آنان
معمول گشت. شعرا بهترین قصاید خود را در مدح اه لبیت: و حقانیت آنان سرودند؛ شاعرانی مانند
دعبل خزاعی که سرود ههایشان در ردیف بهترین و زیباترین اشعار عرب است.
ب: اعتراف بن یعباس به حقانیت اه لبیت:
با آن که بسیاری از دشمنان اه لبیت: و برخی از خلفای بن یامیه و بنی عباس، جسته و گریخته
فضائل خاندان پیامبر 6 و حقانیت آنان را در ولایت و رهبری جامعه اسلامی گفته بودند، اما هرگز تا
زمان مأمون این حقانیت به طور رسمی و عمومی اعلام نشده بود. بن یعباس همانند بن یامیه همواره خود
را شایسته خلافت معرفی م یکردند و خلافت را حق خود م یشمردند.
رخداد ولای تعهدی امام رضا 7، یک اعتراف رسمی و حکومتی بر حقانیت حضرت و خط بطلانی
بر همه ادعاهای باطل مخالفان بود. اگر چه مأمون از خلافت کنار هگیری نکرد و قدرت را واگذار ننمود،
اما ح قبینان سپردن ولای تعهدی به امام رضا 7 را اقراری بر ضدّ او تلقی کردند و او را غصب کننده
منصب خلافت شناختند.
4. آشنایی و استقبال مردم از امام رضا 7
حرکت رسمی و به ظاهر آزاد امام رضا 7 از مدینه به خراسان، پیامدهای مفیدی به دنبال داشت.
پیمودن مسافت طولانی و عبور از شهرهای بزرگ و کوچک، شور و هیجان عجیبی در مردم و ساکنان
‚
مناطق اسلامی به وجود آورد. برای آنان که آشنایی پیشین با حضرت و خاندان عترت: نداشتند، این
اتفاق مهم سبب برانگیختن حس کنجکاوی و پ یگیری اخبار گردید؛ آنان ناخودآگاه به دنبال کسب
اطلاعات بیشتر از امام رضا 7 و خاندان او گشتند و بدین وسیله با ایشان آشنا گردیدند؛ اما آنان که
سابقه آشنایی اندک داشتند، ارتباط و پیوندی جدید با حضرت برقرار کردند و علایق شورانگیز خود را با
خاندان رسالت: اظهار داشتند.
مردم فراوانی در هر شهر و بخش بزرگ، در میدا نها و مساجد برای دیدار حضرت جمع شدند و از
دیدار حضرت غرق سرور و نشاط گشتند، زیرا شرفیابی و حضور نزد حضرت را حضور نزد جد بزرگوارش
رسول خدا 6 م یدانستند.
امام در هر منطق های که قدم م یگذاشت، ارادت و محبت آنان به حضرت اوج م یگرفت و آنان محو
تماشای حضرت م یشدند و از شدت شوق گریه م یکردند و ناله و ضجه م یزدند. یکی از بیاد ماندنی
ترین صحن ههای باشکوه این اجتماع در نیشابور اتفاق افتاد. آن جا که بزرگان علمای اهل سنت که
به حضرت ارادت م یورزیدند و او را از اولیای بزرگ م یدانستند، به مدح و ستایش حضرت پرداختند و
اشعار و قصایدی را برایش سرودند. سپس اصرار کردند حضرت برایشان سخن بگوید و از جد بزرگوارش
برایشان روایت نقل نماید.
حضرت در آن اجتماع انبوه که محدثین و حافظان قرآن بسیاری در آن حضور داشتند، حدیث سلسلة
الذهب را برایشان چنین ایراد فرمود: «قاَلَ: سَمِعْتُ أبَیِ مُوسَى بنَْ جَعْفَرٍ یقَُولُ: سَمِعْتُ أبَیِ جَعْفَرَ بنَْ مُحَمَّدٍ یقَُولُ:
سَمِعْتُ أبَیِ مُحَمَّدَ بنَْ عَلیٍِّ یقَُولُ: سَمِعْتُ أبَیِ عَلیَِّ بنَْ الحُْسَیْنِ یقَُولُ: سَمِعْتُ أبَیِ الحُْسَیْنَ بنَْ عَلیٍِّ یقَُولُ: سَمِعْتُ أبَیِ
أمَیِرَ المُْؤْمنِیِنَ عَلیَِّ بنَْ أبَیِ طَالبٍِ 7 یقَُولُ: سَمِعْتُ رَسُولَ الله 6ِ یقَُولُ: سَمِعْتُ جَبْرَئیِلَ یقَُولُ: سَمِعْتُ الله عَزَّ وَ
جَلَّ یقَُولُ لَا إلِهََ إلَِّا الله حِصْنیِ فمََنْ دَخَلَ حِصْنیِ أمَنَِ منِْ عَذَابیِ فلَمََّا مَرَّتِ الرَّاحِلةَُ ناَدَاناَ بشُِرُوطِهَا وَ أنَاَ منِْ شُرُوطِهَا؛ 1
فرمود: شنیدم پدرم امام کاظم 7 فرمود، شنیدم پدرم امام صادق 7 فرمود، شنیدم پدرم امام سجاد 7
فرمود، شنیدم پدرم امام حسین 7 فرمود، شنیدم پدرم امیرالمؤمنین 7 فرمود، شنیدم رسول خدا 6
فرمود، شنیدم جبرئیل فرمود: شنیدم خدای عزوجل فرمود، جمله «لا إله الا الله » دژ من است. هر کسی
با ]گفتن آن[ وارد دژ من شود از عذاب من در امان است. وقتی کاروان حرکت کرد، حضرت به سخن
خود اضافه فرمود: ورود به دژ توحید شرط و شروطی دارد و اعتقاد به ولایت من از شروط آن است .»
صاحب کتاب تاریخ نیشابور م یگوید: شمرده شد، بیش از بیست هزار نفر این حدیث را م ینوشتند. احمد
1 . بحارالأنوار، ج 3، ص 7.

بن حنبل، رئیس مذهبی فقهی حنبلی و صاحب مسند جامع معروف به «مسند احمد » م یگوید: اگر این
اسناد بر دیوان های خوانده شود، شفا م ییابد.